تسلی

 

 


پر از درد  بودم

پر از نخوت

چشمانم خشک شده بود

لبانم ساکت و سرد

آرزویی نداشتم جز لحظه ای تسلی

گفتم بیبینمش شاید که آرام گیرم

سر روی شانه هایش خواهم گذارد

آن لحظه امنیت را درمی یابم

عطر گیسویش را حس می کنم

استواری قدم هایم رانیز هم

خواستم برگردم

بروم سوی آن امید دلم

اما !

حس کردم باری روی شانه ام را

او بود......

پیراهنم خیس از اشک چشمانش بود

گیسوانم در دستش

مست و مدهوش

آرمیده بود چون کودکی

آرام و مطمئن

او مرا دریافته بود

پیش از آنکه من او را دریابم

او تسلی یافته بود

اوتسلی یافته بود

او...

 

از:اکبر امیدی

 

/ 0 نظر / 12 بازدید