اندوه شرقی من ....

 آزار صدایی مکرر 

نوید عادتی سخت

سرد

  فسرده.... 

همچون خزنده ای  بی مهره اما 

به دامان مامنی دیگر به بستری دیگر 

تا ناکجا آباد آرامش ....

تا کجا می توان صدا را فریفت ....؟  

سکوت  جز به تبلور روح ...

جز به پایانی معلق در ناکجای ذهن 

جز به تنهایی های خاص یک مرد 

ره به آدمی می پوید؟ 

تا کجا می توان صدا را فریفت ....؟ 

نغمه کودکی می آید  شادمان و غافل

 از رفته رهی  سخت

به مسیری مست 

آبی ، بر صورت روح آسمان ذهن... 

بیدار نیستم  هنوز زنگاری ، روحم را می خورد

  به جان سکوت سوگند  به جان سکوت فریاد... 

  نومید نیستم

 خسته ام 

دلخوش کرده اندم به تلقین شادی  به لذتی در ماورا  غایت انسانی گنگ

  خسته ام 

سهم انسانیم از این تکرار مشوش  از این تکرار عبوث تن چیست ؟ .... 

صبح شد  خروسخوان شد  از بیداری اما خبری نیست

  آفتاب از کدام سوی سلام می کند ؟ 

اندوه شرقی خوابش برده است...

   نشان بیداری را  آبی بر صورت خورشید  دستی بر رخ آسمان  نشان بیداری را،،،،  کس اگر سراغ دارد  در را به کوبه ای خبردار کند

 اینجا زنگ ها 

حال آدمی را به هم می زنند .....   اندوه شرقی من خوابش برده است  وانسان،،،،،کیمیاتر از شرم  اندوه شرقی من خوابش برده است  بیداری کجایی؟  اکبر امیدی

/ 0 نظر / 23 بازدید