# شعر

اعتماد...

خمار بود زمان درآن ظهرغمگین چون دو پنجره ایستاده  روبروی هم یکی سنگ یکی آیینه حسی  شکست چیزی  را، حس صدایی سرد حس  صدایی مایوس مثل یک سلام بی ... ادامه مطلب
/ 1 نظر / 17 بازدید

بی من...

  چگونه بی (من) با تو آغاز کنم  گشودن این مهر را؛  راز سرگردانی کودکی را در خوابهایش...  گذر از مرداب تنهایی نیلوفری  که عطر ... ادامه مطلب
/ 14 نظر / 31 بازدید

پرنده...

پرنده دیگر غمگین نیست پرنده دیگر تنها نیست پرنده می خندد بار سفر میببندد پرنده خنده های مرا دزدید پرنده اشکهای مرا ندید پرنده کوچ کرد ... ادامه مطلب
/ 3 نظر / 61 بازدید