دیر رسیدم...

او هر شب به من سر می زند

صدای پایش را می شنوم

اما همین که در امتداد پنجره ی چشمانم

به دنبالش می گردم

دیگر چیزی نمی بینم

من هر شب او را احساس می کنم

پرستوی عاشقی خبرم داده

انگار فاصله ی ما دو سه بغض بیشتر نیست .....

شبی دراز

در زمستان بود

نمی دانم

شاید شب یلدا بود آن شب

به قدر شنیدن داستانی از زبان ستاره بود شاید

دیدم که پرستو از آمدنت خبر داد

من به سوی تو دویدم

اما انگار باز هم دیر رسیدم

شبگردی دگر تو را به مهمانی کرسی برده بود

قدمهایت را روی برف دیدم

آن شب فقط گریستم

و اشک چشمانم ...

بر قدمگاهت بوسه زد

 

از : اکبر امیدی

/ 8 نظر / 13 بازدید
ساقی

ز بیم و رنج نامردی دگر دردی نمی بینم مزن لاف مروت را که من مردی نمی بینم منم آن چوب سرگردان به ساحل میرسم زیرا درون موج دریاها عقب گردی نمی بینم سلام عزیز ممنون که بازهم به پیله بی رفیق من گذر زدی.از شعراتم خوشم امد مرسی .هم عکسات قشنگه هم متن هات.اکبراقا لطفا هرموقه به روز میشید خبربدید که ماهم بیایمو فیض ببریم مرسی بازم بیا پیش مامنتظرم ها[منتظر] [گل][گل][گل]

فاطیما

سلام دوست خوبم مرسی مثل همیشه گل کاشتی[تایید] یه سر بیا اپم[گل]

فاطیما

..........تو بهترینی.........[گل][گل][گل]

فائزه

کاش باشد یادت ، که کنی یاد ما را که بدانی یادت ، داده بر باد ما را -----------------------------------------------منتطرت هستم[چشمک]

نيلوفر

بي تو و به ياد تو ..ديوانه وار مي نويسم و در خيالاتم غرقم .... اين از عمق نوشته هايم پيداست ...كِي پرستو در زمستان ميهمان برف بوده .؟...

فروزان

باید یاد بگیرم تنهایی‌اَم را پنهان کنم. حالا از تو شاید بتوانم، ولی از مهتاب وقتی هر شب پشتِ پنجره‌اَم کشیک می‌دهد، نمی‌دانم!..... ......... عالی بود....[گل]