خسته ای ...ای من

باید بیاد آورد

زندگی تکرارنفس های خسته است

موج آرام روزمره های بی هدف

بی عشق....

بی عشق....

بی عشق. 

باید پذیرفت

کارد به استخوان آرامش که می رسد

بوسه ها پشت حسی از اندیشه فردا

پر از بیم وزوال می رویند

چون تقدیر....

 بی حساب ...

بی انصاف . 

فسرده خنده های بکر

در سردرگمی حسی پدرانه

منظوردار

موزی ...

مرد واره ی  شیک بی احساس

بی لحظه ای درنگ

نومید...

ازطلوع ...خسته. 

پیروزمرد  قصه های کودکانه

اسطوره وار

پر از حماسه...

اما  تسلیم.

مدهوش مد مندرس ماناست 

 که نمیفهمد 

اسطوره همیشه  در کتاب می روید.  

باید بیاد آورد

زایش غریزه نوین را... 

 

من، کلام آشنای دو نسل را شنیده ام

رابطه تنها یک رابطه است

مثل حرفی ساده

مثل میم...نون

با تو معنا میدهد من

میان من و ما راهی نیست

اما گفتنش هم ساده نیست...

رابطه رنگ باخته و ژولیده ست

خسته ای ....ای من

خسته ای....ای مرد. 

 

از :اکبر امیدی

/ 3 نظر / 32 بازدید
ناکام عشق

روزی که چشمان او را باچشمان تو دیدم فهمیدم که وسعت چشمانتان به اندازه دریا شده و آن روز تازه فهمیدم که یک مرداب کوچک هستم برای چشمان عشق خود

وحید

ما، نسلی هستیم که بهترین حرف‌های زندگیمان را نگفتیم.... تایپ کردیم... واقعا زیبا مینویسی ممنون