خاکستری...

وقتی سکوت هست

انگار چیزی گم است

تاریکی

انعکاس نوری از لابلای دریچه ای ست

غمگین

سرد و گس...

وقتی خوابی نیست

بیداری گم است

و همچنان باید خوابید....

به یاد می آوری بی گمان

که خواب برای دیدن تو بود....

سنگینی بغضی روی قلبم

چشمانی که فراموش می کنند

و همان خیابان دراز

اما چه بی ثمر شده

خواسته های این دل ِ دیوانه ....

خورشید دیگر از روبرو نمی تابد

سیلی ِ آفتاب روی گونه های سفید

این سرخی بهایی ندارد اما....

باید بیاد بیاورم

ابتدای راه را

فوج فوج احساس را

باید بیاد بیاورم علت این همراهی را

که روزگار نخندد به بازی ِ یک طرفه اش

نبرد آهن با دنیای اشک هاست.....

نه صدای صبح خروسخوان

نه آهنگ ملایم نی لبکی

نه حتی آواز غمگین کودکی

خوابها در سکوت میمیرند

دیگر دستی نمی برد

رهنمونت نمی شود

و ببین چه قدر تنها شده این دل !!....

با خود وفادار می مانم آیا؟

آزادی این را می گوید....

دست بسته، گوشه نشین

غوغایی ست در این وانفسای سکوت....

خوابها رو به پایان است

و چقدر دیدن رویایی رنگین

رویایی به نظر می رسد!!....

همچنان می آیی

اما توانم نیست دیگر

همراهی ات را

باید بگویم

سپاسگذارم

باید بگویم

متاسفم

باید کمی بگریم  تا ادای دین کرده باشم

باید این اشکها را ببینی

تا باور کنی

اما بغض همیشه در اول ِ راه ِ (من) مانده

با خود وفادار می مانم آیا؟

آزادی این را می گوید.....

لبخندی

تلخندی

بندی

تعلقی خاطر

اشارتی

به خاطری مکدر

من به اینگونه آزردنم عادت کرده ام

وتو روزی می روی

بی آنکه حرفی از من بزنی

تو می روی

چون احساست راضی نخواهد شد....

تا آنجا که می دانم

تا آنجا که می دانی

من حماقت می کنم هنوز

و این ساده ترین جمله است

برای تبرعه شدن....

اشکها ،

لبخندها

یادگارهای روزگار جوانی ام

باید بزرگ شوم

باید یاد بگیرم

باید اینگونه باشم....

لوح سفید زود آلوده می شود

در هوای این شهر غریب....

باید یاد بگیرم

با خود وفادار بمانم

آیا؟؟

از من نپرس....

.

.

خنده ای آرزوست.............

/ 4 نظر / 12 بازدید
نيلوفر

سكوت................ تنها سكوت به احترام ني لبكي كه مي نوازد از درد از وفا

لیدوما

آرزوی خندیدن ...یه خندیدن واقعی...آرزوی کمی نیست...

من

خوابها رو به پایان است و چقدر دیدن رویایی رنگین رویایی به نظر می رسد!!....

حمید

خیلی زیبا بود حظ بردم