وقتی غروب سر میزند...

سالهاست که در دلها، در این سرزمین پر از شک ایمان طلوع نمی کند....

بدبینی آفت مزارع سبز ذهن است و خدا انگار رسوب کرده در اعماق نگاه های آلوده....

درد از زمانی شروع می شود که نگاه بیماری رقم می خورد و دلی می لرزد و از کجا معلوم مقصد و ماوا ، پوستی لطیف یا حال خوش وصال نباشد؟

طاقت ایمان اندکمان کم شده ، در مقابل این همه دغدغه های مثلا عاشقانه .....و چه معنا دارد که حسی لطیف ، به رسالت این گله ی گرگ، ندای پیامبری سر دهد؟

خاکستر شده انگار زبانه های آتش ازلی عشق ،در کلام سوسن های خود فروخته به غیر ...

اشک های دروغین ، شیرین زبانی های مترسکهای سرگردان ...و  دم روشنفکری شان که از هزار داعیه ی خسته میان کتابهای پوسیده ی تفکر ، متحجرانه گرمتر است....

ایمان نمی آوریم به بشارت غمگین شاعره ای که آغاز فصلی سرد را نوید میداد...

ما نمرده ایم ...ما پیوسته در حال مردنیم در هوای آغشته به مرگ رنگها.....و قتی دوستی های بی دلیلمان به جرم صداقت گردن زده می شوند....

...

...

شمع های نو اندیشی را خاموش کنید... اینجا کسی معنای روشنایی را نمی فهمد...

دروغ گوی خوبی باش ای دل...اینجا نیازها به ساعتی تن میفروشند و ناز آن نگاه دیگر کسی را نمی کشد....

شرمنده شو ای غم ، تو سالهاست به امید شادی فریبمان می دهی...

سرمست بران ای هوس، اینجا همیشه شر و حیا نیمه ی خالی لیوان را نشانه می روند...

لاجرم یکی سیراب خواهد شد....یکی سیلاب

لبریز شده ایم از هیچ.....ظرفمان ترک برداشته انگار...و ما پیوسته در حال مردنیم ....

 

از: اکبر امیدی

/ 0 نظر / 8 بازدید