گاه...

  

گاه باور آدمی به سکوتی تلخ فرو میریزد
گاه از آن چهره مردانه تلی بجا میماند از تردید و تزلزل
گاه ، نگاهی از پس نوشیدن لیوانی آب سرد... آدمی را به گذشته ای گرم میبرد...

گاه رسالت عشقی، به دوباره دیدن یک رویا، یک ستاره نه بهتر آنکه بگویم تک ستاره ای، پایان میگیرد
گاه از آن دست که میدهی از آن دست نمیگیری
گاه این دست اصلا نمک ندارد
گاهی شکستن حق است....

انتظار، چیز کشنده ای است
و کشنده تر از آن انتظاری بیهوده ست
گاه همه چیز به بی تفاوتی پایان میگیرد
گاه به خود میگویی کاش آرزویم برآورده نمیشد 
گاه به خود میگویی...ای احمق....

همه چیز روزی تمام میشود
و تو و من ، چه ناباورانه نمیفهمیم برای چه،  و چرا، چنین شد؟
گاه همه چیز با تعارفی الکی،  سلامی سرسری،  نگاهی مغرور  ، پایان میگیرد
اصلا چه خوب که کاخ آرزوهایت هر از گاهی فرو بریزد تا از پس آن حجابها،  حقیقت را ببینی ، که بفهمی به نهایت درک انسانیت ، برای آنکه بویی از عشق نبردی،همان بهتر که به سم کشنده روزمرگی، به آرامی جان سپردن، به مرگ تدریجی رویاهایت مردن،  بمیری....

کار خدا که بی حساب نمیشود 
همیشه جایی برای شکرگزاری باقیست
خوب شد ای آرزویم  که آرامم کردی 
حالا میتوان بعد ماه ها  آسوده آسود 
آری.... همیشه ...گاه ... فردایی ... آرزویی... روزی ... هست. 

از : اکبر امیدی

/ 1 نظر / 23 بازدید