اعتماد کن....

به گمانم گفتی از چیزی می ترسی...

چیزی همین حوالی دود و آهن...

گفتی از نامها هراس دارم....

از واژه هایی که مرگ و زندگی را تداعی می کنند...

گفتی به دنبال مفاهیم تازه ام...

گفتی آن دست نیافتنی را آرزو دارم...

گفتی عشق های جاودان ، دور از دستان خاکی منند....

به گمانم کمی دلسرد بودی...

گفتی عاشق رز و مریم های سیاهم...اما از سیاهی بیزار...

گفتی عزیزی بود روزگاری دور...

شبیه بوی شالی و باران

روزی آمد...اما به ناگاه رفت....

از غصه هایت برایم گفتی...

دردهایم را برایت سرودم...

گفتی سرمای این شهر آزارم می دهد

اما بیش از آن سردی نگاهها....

از صفحه ی ناآرامی گفتی

که گر چه آبی بود....اما دریا را بیشتر دوست می داشتی...

گفتی بارها شکسته ام....

من تردتر از اعتماد می شوم گاهی...

گفتم مجال اگر دهی...با هم لبخند را تجربه خواهیم کرد.....

گفتم دیگر از سرما شکایت نکن...

بوسه ی باران را روی شیشه ی پنجره ای حس کن...

آیینه هم دلش می گیرد...

تو رو به آن لبخند بزن گاهی....

.

.

اعتماد کن..........

 

 از: اکبر امیدی

/ 0 نظر / 13 بازدید