دل ِ سنگ....

باور این همراهی گاه آزارم میدهد
گاهی حصاری می شود بی روزن
توان نفس کشیدنم نیست میشود در آن....
سو سو می زنی ستاره
اما روزگار من
 کور سویی از امید را می پوید......
طاعون زده انگار به این قبیله ی غمگین
میل پرواز قناری سودایی ست  در قفس.....
نیستی ستاره 
نیستی......
لبخند نسیما زخمهای مرا مداوا می کند؟
او از جنس هم آغوشی است 
و تو از جنس شبانه های تردید
باور ندارد این قطعه سنگ
 پرواز تا اوج را
ستاره تنها تلخندی می زد از دورها.....
مدارا کن
مدوا کن زخم ها را 
با همان بوسه های دور
اما آتشین....
سنگ که به سنگ میخورد سرش
هوای اشتیاق در نهانم ایمن تر میشود
ولی هنوز
از جنس شیشه است این دل ِسنگ.....
/ 5 نظر / 10 بازدید
اسماعیل

اگر 4 تکه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشید، کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .

حمید

قشنگتر از نیلوفر کسی نمی تونه بهت بگه خواهشا توجه کن

فائزه

گاهی ... دلـت بهانه هــایی می گیرد که خودت انگشت به دهــان می مانی ! گاهی ... دل تنگی هــایی داری که فقط باید فریادشــان بزنی اما سکوت می کنی گاهی ... پشیمانی از کرده و ناکرده ات ... گاهی ... دلـت نمی خواهــد دیروز را به یاد بیاوری , انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که ... گاهی ... فقط دلـت می خواهد زانوهـایت را تنگ در آغوش بگیری , و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای ... بنشینی و فقط نگاه کنی گاهی ... چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شـــــود گاهی ... دل گیری , شاید از خودت ... شایــــد ... !

آناهیتا

سلام زیبا می نوسی اما چرا شعر غمگینی و نا امید؟

ساقی

سلام اکبر جان پست زیبایی بود بازم مث همیشه قشنگ بود قلمت سبز موفق باشی[گل][گل]