کلید....

 

گاه گم می شوم در چند واژه ی ساده

و می پندارم تمام ناتمام شعرهایم

با تو تمام می شود....

وقتی خودم را می یابم که شعله ی شمعی در چشم من

مانند چلچراغیست که می رقصد روی مژه ام...

گاه به نقطه ای خیره می شوم و میان خیل مردمکهای سرگردان

 به دنبال دریچه ای آشنا می گردم....

تصویر با تو بودن را هزار بار ساخته ام

اما کلید رویایی رسیدن به آن کلبه ی دلچسب

 میان عشق و دوستی ام گم شده....

تناقض در سه حرف ساده ست....

گاه می پندارم اعتماد دستمایه ی سردرگم

واژه های خالی از صداقت است....

ره به منزل جانان اگر بردی

برایم دو سه کلام ناب از حرارت شمع ها بیاور....

....

....

شب خود چراغهای بسیار دارد....

کلید را دریاب.....

/ 1 نظر / 11 بازدید
نیلوفر

کلمات .........وقتی از عشق میگویند ..........گرم م یشوند و مرا در حرارت بی مثالشان ذوب میکنند ...... دلم اینروزها .....می سوزد از نامهربانی آدمکهای سرد ..........آنها که سیاهی اولین و آخرین رنگ قلبشان است در دریای واژه هایت غرق می شوم .....و اما هنوز نمی دانم کلید از آن کیست ....