نسل آشنا...

من رازی  دارم

داستان نسلی از جنس فریاد

سینه به سینه

کوی به کو

میعادگاه عشق  هنوز سرخ است

همان به که تکرار تاریخ عشق 

دوباره روییدن غنچه غم باشد...

 تامل جایز نیست

به تفکر 

به تفتیش قلب 

نه به لحظه ای اندیشیدن

نه به عقل

نیازی نیست

زبان عشق، گفتاری آشناست...

فرو نریز

ویران میشوی

سعی نکن

ممکن میشوی

زبان عشق گفتار دیگری ست....

و تو و من و نسل و تکرار 

سینه به سینه 

موی به مو

طلایه دار حرکت این ماورای وجودیم...

من، نسلی آشنایم 

نه داستانی کهنه

همچون کوه، به حکم جسم

همچو همراه ، به لطف جفت

برای نسل شیرین ها

من هم نفسی به قیمت قربانی شدن فرهادم...

من از نسل گذشته ام

نه داستانی دگر

از اشک و حسرت و آه

نه تامل ، نه اندیشه،  نه درنگ....

شک نکن

لیلایی 

و مجنونی حوالی دلت هست...

 

از : اکبر امیدی

/ 0 نظر / 21 بازدید