آشفته بازار....

گله ام از سردی صداهاست

سلام های خشک ، گوش خراش

بیگاه گاه

 نگاههایی

 که آزارم می دهند

تائید سرسری زندگی.....

چشمانی حریص، دنبال واژه های پوچ

بینایی ، رویای چشمان کور....

هوا سرد است

پرنده بی آشیان شده

جای هر شاخه و برگی سبز

تیر چراغی از مصنوع....

جای آواز خوش هزاران

تفاله هایی از گوشت وپر، لرزان .....

صدا ساکت است ، هیاهو موج می زند اما

پرواز فراموش شده،

 بلند پروازی انکار است  اینجا

نه آواز خوش پرنده ای

نه پرواز تا اوج و فراز

نه نوازش دستی عاشق.....

بر سر کودکان ما چه خواهد آمد؟

همه جا بوی دود و دروغ

بیداد غوغا  می کند.....

سلامهای سربی

 قلبهای فلزی

کودکان می میرند در سرمای آهن و دود

در سکوت همیشگی قناری ها

بی هیچ شاه بیت و غزلی

و عشق...........قالب یخ زده ای از قلب است

و قلب.......... قطعه ای از گوشت و شریان منجمد

بیمی از سرما نیست دگر

بر سر کودکانمان چه خواهد آمد؟

کودک احساسمان سالهاست که مرده...........

/ 0 نظر / 14 بازدید