عطش....

و هنوز ابری از خیال خام کودکی

و آسمانی مملو

از شائبه های بی دلیل نور

و رقص انگشتان  آفتاب

زیر طیفی از رنگین کمان بوسه ها هویداست.....

آری خدا دارد می خندد

و لبخندش را که می بینم

به یاد می آورم هنوز در باغچه ی یخ زده ی زندگی

میل به جاودانگی اشعار، سبزمی روید.....

پدر می شویم،

مادر می شویم،

وخواهیم فهمید معنی اغراق در دوست داشتن را

و گلی خواهیم چید

از مزرع  تکرارهای بی هدف.....

عطشی مرموز به عمق ریشه ها جان می دهد

و طراوت را من از خنده های او

تا نمی دانم چه وقت

حفظ می کنم.

می آید،

زود ِ زود

 و با حریری از لطافت احساس

در آغوشم خواهد پیچید........................

 

از: اکبر امیدی

/ 0 نظر / 6 بازدید