دل ِ سیاه....

...........

می گویند تاثیر حرفهای گذشته است اما من فکر می کنم کم اندیشیده ام به شیوه ی طنازی های تو...

به دستهایت زیاد نگاه کرده بودم و امروز دستهایی را می بینم که حکایت رازی را برایم به ارمغان می آورد که آثارش هنوز هم پیداست.

می دانی گناهم چیست...؟

من ساده دل بودم و در عشق ورزی تا آنجا که خاطرم هست همیشه بی پرده  وگستاخ....

اما گناه من نیست....دردهایی همیشه به سراغ من می آمد که سنگینی شان را روی قلبم احساس می کردم.

اما چشمهای تو در مقابل دغدغه های ِ دل من، منصف بود؟ نه، فکر نمی کنم .

همیشه ردپایی از تو در زندگی ام جاریست....مانند سایه ای سنگین، شبحی پشت دروازه های آبی خیال. نیستی و شاید هستی و تظاهر می کنی به نبودنت.اما نه،،،،،،،، هستی انگار! که هنوز سردردهای من پایان نگرفته...

میدانی ؟ مشکل از کودکیمان است...از قصه هایی که باید می شنیدیم و نشنیدیم یا کم شنیدیم  ، گرچه آن مرد بزرگ می گفت همه شان دروغ بوده انگار....دروغ ، دروغ..... 

........

........

کاش می شد  تکلیفم را با تو یکسره  کنم...من سوی خود تو سوی خود.

کودک دلم باید یاد بگیرد تنها قصه ها را شنوا باشد  و ماهیت ِ من در نقل قصه ها تفسیر های ناقص خود را کنار بگذارد.

آری...... فردا را باید بسازم بی هیچ خیال و آروزی خام که دو سه تار بیشتر موی سپید را ، تقصیر آسیاب نیاندازم.

قضاوت نخواهم کرد... صبر میکنم تا زمان نقابها را کنار بزند تا همه بدانند به سپیدی ِ دلی سیاه ، امیدی نیست، نیست.................

 

از: اکبر امیدی

/ 0 نظر / 12 بازدید