جاده...

غزل که نیست  قطعه شعریست شبانه...... شهر من از کنار جاده های شلوغ نمی گذرد شهر من ساحل دریاست از ارتفاع خوابهایم لااقل که دریاست و تو.... کمی آن سوتری چند صندلی آن سوی خیال به تماشا نشسته ای بازی واژه ها را و شاید اگر لغزش قطره ای اشک نبود هرگزم باور نبود....... تو هم مرا دوست داری چرا نگفته بودی در آن باغ سبز بلند نشان زندگی را از برگها آموخته ای تو هم شعر می خوانی مهربان؟ یا به ادراک ماه و ستاره لبخند می زنی ؟ راستی حال پدر چگونه است؟ هنوز در باغچه ی مهربانی رازیانه می کارد؟ از احوالم نپرس که سرما خواب سبز را از چشمان شکوفه ها دزدیده ولی خوب .....خدا را شکر حالم این روزها خوب خوب  است فقط نمی دانم لبخند ستاره را باور کنم یا شهاب اشک های تو را؟ دیروز گذرم به باغ افتاد ناخواسته شاخه گلی چیدم اما نمی دانستم دروازه ی باغ به انتظار  تو نشسته بی گمان خواستم که ببینمت.... راستی خوابهایم رو به پایان است زیرا همیشه ی زندگی در خواب نمی گذرد شاید اگر بشارت قاصدکی نبود هنوز هم می خواستم بخوابم از لطافت این روزهای شاعر پیشه گی نپرس کمی نزدیکتر که بیایی غزلها خواب ابر و مه می بینند هنوز ولی من به حقیقت دستانم امیدوارترم و بر گرمی واژها بیشتر تکیه می کنم می خواهی باور کن می خواهی بگذر... سراغ  غمزه ی چشمانت را از من نگیر آتشی بود مهمان دو روزه ی این کلبه ی احزان ولی هوای اینجا بی پنجره ها میل مرگ دارد هنوز در امتداد سپید یادت گل خواهم کاشت به امید آنکه  روزگاری این مه از جاده رخت بربندد صبر کن تا باور کنی ما به جاده بر می گردیم......... . نوشتم غزل تو خواندی قطعه شعری ناهمگون گفتی پنجره غبار آلود است پشت بال پروانه ها رازی هست گفتم اندکی آب بدرقه ی راه عاشق  کنیم اندکی شعر توشه ی راه همپیاله کنیم تو بگو شعر من می گویم نان.......

 

از: اکبر امیدی

/ 6 نظر / 14 بازدید
ابراهيم

با سلام وبسايت قشنگي دارين لطفا از سايت ما با نام سايت تخصصي آمار با آدرس www.spss-pasw.ir ديدن نموده و از امكانات آن بهرمند شويد. در صورت تمايل تبادل لينك انجام مي شود.

نيلوفر

کودکیهایمان بخیر...انگشت هایم را سمت تو غلاف میکردم ... تو هفت / سنگ ِ مرا به سینه ات میزدی ... من از گرگ های تو به هوا میپریدم ... دوچرخه سواری را روی زانوی زخم شده ی هم آموختیم.... آنقدرخوب رکاب زدیم که جایی برای برگشت نبود ... حالا بیا تمام ِ بی کسی های مرا سُک سُک کن..ا

نيلوفر

دير مي شود ....لحظه هاي ديدار و دور مي شود ثانيه هائي كه تكيه زديم به هم ...بيا كه شانه هاي شعرم تاب ندارند بي شانه ي تو

همای

سلام امید جان واقعا زیبا بود مث همیشه من لذت میبرم وقتی به وبلاگتون میام موفق باشی یه چیزی بگم کفری نمیشید از دستم من دوباره ادرس وبلاگمو عوض کردم ببخخخخخخخخخخخخخخخخخشید اگه میشه منو با اسم ساقی بلینک [شرمنده][وحشتناک][شرمنده]

ساقی

اگر که می ترسم خیال نکنی بیدم کاجم اگر که باد نکند تاراجم... مرسی [گل][گل][گل]

مرضیه

به طور اتفاقی تو اینترنت وبلاگ شما رو دیدم. واقعا لذت بردم. خیلی قشنگ بود. آیا این دل نوشته های خودتونه؟