آبرنگ...

 

ملالی نیست اگر نمی بینمت

هرگاه که بخواهم

بافه های رویایم را از نو میسازم

و با تو همراه میشوم

تا سرزمینهای جنوب

در سفری به رنگ خوابها

با کوله باری از شوق های  بی دلیل

که تار و پودش را تو معنا می دهی...

در برکه ای از جنس نیاز

نقش دو پنجره را

در زلال چشمان تو می شویم

و در لطافتی از جنس بوسه ها

به رنگ تمام رنگهای آبرنگ

نوازشت می کنم

تو ناز می کنی

و من دست نیاز به سویت دراز میکنم

سر روی شانه هایت می گذارم

و آرام آرام به خواب می روم

وقتی بیدار می شوم

سپیده رویایی مانده

از خوابهای ناز کودکی هایم

گره خورده با سر زلف پریشان تو...

پس ملالی نیست اگر نمیبینمت

گرچه رنگ خوابهایم را در هیچ آبرنگی نمی بینم......

/ 2 نظر / 8 بازدید
من

دلم برای كسی تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهمانی گل های باغ می آورد وگيسوان بلندش را - به بادها می داد دلم برای كسی تنگ است كه آن دونرگس جادو را به عمق آبی دريای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند و دست های سپيدش را - به آب می بخشيد دلم برای كسی تنگ است كه همچو كودك معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی خود را - نثار من می كرد دلم برای كسی تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب - درهمه حال هميشه در همه جا - آه با كه بتوان گفت كه بود با من و - پيوسته نيز بی من بود و كار من زفراقش فغان و شيون بود كسی كه بی من ماند كسی كه با من نيست كسی ... - دگر كافی ست. حمید مصدق

نيلوفر

اينروزها تنهائي عميق به روح من چنگ ميزند.......... كمي برايم تار بزن