بی وفا...

به ساعتی غمگین در جمعه های کسل قسم

من بهانه های دل را پشت سدی به وسعت یک ماه جا گذاشته بودم

به تفاوت مزه ی زندگی در این روزها قسم

دلم داشت خوابش می برد

از لای لای های عاشقانه ی نانی که  مزه ی نون می داد

اما تو انگار سخت مغرورشده ای

که ( سین ) ی سر سفره ی دلتنگی هایم نمی گذاری

غرور و تهدیدت برای چیست

وقتی سراسیمه از سرای دلتنگی هایم می گذری؟

گفتم گنگ است هوای خموده ی واژه ها یم بی تو

آمدی پا روی لطافت احساسم گذاشتی بی وفا؟

به ساعت چهارده و بیست و شش دوشنبه ای غمگین قسم

من از هرم نفسهایت روی پنجره بود که فهمیدم

 دلت هنوز همراهی واژه های خسته ام را می خواهد...

 

آری .......خجالت می کشم از تو

وقتی  می ببینم به روزگار من می خندی......

/ 1 نظر / 18 بازدید