از عشق....

وقتی نفسهامان در هم می پیچید

انگار جایی آن سوتر 

چیزی گم شد

چند کوچه نزدیک به خیالم...

پیدا شد هوایی از اشتیاق

در درونم

و تو داشتی گریه می کردی به گمانم...

من اما

خودم را  می دیدم زیبا....

این عجیب بود برای احساسی خاموش

و از عشق هر آنچه می رسید شیرین بود

دوستت داشتم

و شاید این

بی غش ترین واژه ی مردد زندگی ام بود

نفس می کشیدم در آن هوا

به بهانه ی گوشه چشمی

و گیسوانت اما...

می رقصید و ناز میکرد

در هوایی از پویش قلبی ناآرام....

باید بگویم  خوبِ من !

تو  دینت را همیشه به من ادا کرده ای

اما اگر به گذشته برگردیم

چگونه دوستت بدارم تا باورم کنی ؟..........

 

 

از: اکبر امیدی 

/ 3 نظر / 15 بازدید
ساقی

نـــــــــه نقابم را برندارمیــــــــــــخواهم هم رنگ جماعت شــــــــــــــــوم رسوایی دیگر بس است ... زیبا بود مث همیشه موفق باشی [گل]م

من

من به خود می‌گویم: «چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟» با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها، با تو اکنون چه فراموشی‌هاست. چه کسی می‌خواهد من و تو «ما» نشویم خانه‌اش ویران باد! من اگر «ما» نشوم، تنهایم تو اگر «ما» نشوی، ـ خویشتنی از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مُشتِ رسوایان را وا نکنیم. من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی‌خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون ـ آویزد . . . . . . حیمد مصدق از منظومۀ «آبی، خاکستری، سیاه»

لیدوما

من نمی دونم چی باید بگم؟ انقدر با احساس می نویسی که واسه کامنت گذاشتن کم میارم!