رهایم کنید

 

و همچنان است

که چشمانم به در بخشکد و نگاهم منتظر

تا ندانم

کیستم و جایگاهم کجاست

تا بطن آدمیتم کنکاش و تا اوج خواهشم انتظار

تا به کی باید؟ تا کجا باید؟

من برای زندگی به دنبال بهانه ام

من کودکی می دانم و بس

رهایم کنید

 

از: اکبر امیدی
/ 1 نظر / 37 بازدید
آزاد

بودن، یا نبودن، سوال اینجاست آیا شایسته تر آنست که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفا پیشه تن در دهیم، و یا تیغ برکشیده و با دریایی از مصائب بجنگیم و به آنان پایان دهیم؟ بمیریم، به خواب رویم- و دیگر هیچ؛ و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن خاکی می‌کشد، به پایان آمده. برگرفته از نمایشنامه هملت - اثر ویلیام شکسپیر