خانه ی تو....

وضو میگیرم با نقش چشمانت

در هوایی که

عطر تو را تمیز می دهد زآلودگی ها

می نشینم سر سجاده ی یادت

می آیم ...

فاصله دیگر فرسنگ ها نیست

همین جاست خانه ی تو

همین جا حوالی دلم

درون دهلیز عشق های جاودان

میان شریان حیاتی احساسم...

آن خانه چقدر برایم خاطره دارد

بارها به در آن خانه آمده ام

حلقه هایش را به اصرار کوفته ام

تو می آیی برای پیشواز

شاخه گلی رز برایت هدیه می آورم

تو اما لبخندت را به من هدیه می دهی هنوز...

آن خانه چقدر برایم آشناست

با اطاقهای تو در تو

با پستوهایی پر از عطر دعا

بوی عود ، نان و ریحان

با طاقچه های فروان

روی هر طاقچه قرآن و آیینه ای

و شاید حافظی و چراغی

بوی آش نذری میدهد آنجا

کنار باغچه ی دلنازکی ها

همسایه ی  رازقی ها...

تو چرا پس همیشه تنهایی

با آنکه  گلی چون تو

ندیده ام من به زیبایی

چرا دردهایت را به من نمیدهی گاهی

چرا دستهایت را به من نمیدهی گاهی

ساقه ی ظریفت را میگویم

که دلم آرام  گیرد هرازگاهی

مگر نمی دانی

عطر تو را دارد این هوا

هوای نفس نفس دلتنگی ام ...

از دل برایم بگو دلنشین

من غرق برگبرگ لطافت توام

پرواز می کنم ولی هنوز

زیر آسمان سخاوت توام....

 

از: اکبر امیدی

/ 1 نظر / 13 بازدید

[گل]