...

مـن گــاهــی بــا خـــیـال ِ تــو مـیـخـــــندم هـــــنـوز ...!!!

ایستگاه ...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢
 

لحظه ای تا تبلور احساس

ثانیه ای تا گریز

تصویر معنادار نوری در آیینه

خموش...کنجکاو...فریبنده...

شاید اصالت عشق را ، به یکباره باید سنجید

شاید توقف لازم نیست !

کوچه ها پیش از طلوع ، هر عبور معطری را از یاد می برند

و من از کنار خوابها...بی خیال می گذرم....  

 

ناز آن نگاه  کجا

و من خراباتی کجا؟... 

 

به زمانی گنگ در لحظه های بی امل

در سحرگاه یکم بی سهره ها

رویای دوباره دارد این دلم...

به قضاوت طالع سعد

در باروری ماه موعود

به همه اصالت دوستت دارم

سودای ستاره دارد این دلم ... 

 

ناز آن نگاه کجا

و من خراباتی کجا ؟....

 

به بزرگی همان اشتباه اول

وقت گذر از ایستگاه

به قدر ثانیه ای همراه خاطره ام شو.... 

از: اکبر امیدی


 
 
خسته ای ...ای من
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 

باید بیاد آورد

زندگی تکرارنفس های خسته است

موج آرام روزمره های بی هدف

بی عشق....

بی عشق....

بی عشق. 

باید پذیرفت

کارد به استخوان آرامش که می رسد

بوسه ها پشت حسی از اندیشه فردا

پر از بیم وزوال می رویند

چون تقدیر....

 بی حساب ...

بی انصاف . 

فسرده خنده های بکر

در سردرگمی حسی پدرانه

منظوردار

موزی ...

مرد واره ی  شیک بی احساس

بی لحظه ای درنگ

نومید...

ازطلوع ...خسته. 

پیروزمرد  قصه های کودکانه

اسطوره وار

پر از حماسه...

اما  تسلیم.

مدهوش مد مندرس ماناست 

 که نمیفهمد 

اسطوره همیشه  در کتاب می روید.  

باید بیاد آورد

زایش غریزه نوین را... 

 

من، کلام آشنای دو نسل را شنیده ام

رابطه تنها یک رابطه است

مثل حرفی ساده

مثل میم...نون

با تو معنا میدهد من

میان من و ما راهی نیست

اما گفتنش هم ساده نیست...

رابطه رنگ باخته و ژولیده ست

خسته ای ....ای من

خسته ای....ای مرد. 

 

از :اکبر امیدی


 
 
نسل آشنا...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
 

من رازی  دارم

داستان نسلی از جنس فریاد

سینه به سینه

کوی به کو

میعادگاه عشق  هنوز سرخ است

همان به که تکرار تاریخ عشق 

دوباره روییدن غنچه غم باشد...

 تامل جایز نیست

به تفکر 

به تفتیش قلب 

نه به لحظه ای اندیشیدن

نه به عقل

نیازی نیست

زبان عشق، گفتاری آشناست...

فرو نریز

ویران میشوی

سعی نکن

ممکن میشوی

زبان عشق گفتار دیگری ست....

و تو و من و نسل و تکرار 

سینه به سینه 

موی به مو

طلایه دار حرکت این ماورای وجودیم...

من، نسلی آشنایم 

نه داستانی کهنه

همچون کوه، به حکم جسم

همچو همراه ، به لطف جفت

برای نسل شیرین ها

من هم نفسی به قیمت قربانی شدن فرهادم...

من از نسل گذشته ام

نه داستانی دگر

از اشک و حسرت و آه

نه تامل ، نه اندیشه،  نه درنگ....

شک نکن

لیلایی 

و مجنونی حوالی دلت هست...

 

از : اکبر امیدی


 
 
اندوه شرقی من ....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
 

 آزار صدایی مکرر 

نوید عادتی سخت

سرد 

فسرده.... 

همچون خزنده ای 

بی مهره اما 

به دامان مامنی دیگر 

به بستری دیگر 

تا ناکجا آباد آرامش 

تا کجا می توان صدا را  فریفت ....؟  

سکوت 

جز به تبلور روح ! 

جز به پایانی معلق در ناکجای ذهن 

جز به تنهایی های خاص یک مرد 

ره به آدمی می پوید؟ 

تا کجا می توان صدا را فریفت ....؟  

نغمه کودکی می آید 

شادمان و غافل 

از رفته رهی 

سخت رهی

 به مسیری مست 

آبی ، بر صورت روح 

آبی آسمان  ذهن...  

بیدار نیستم 

هنوز زنگاری ،  روحم را می خورد 

به جان سکوت سوگند 

به جان سکوت فریاد...  

نومید نیستم

 خسته ام 

دلخوش کرده اندم

به تلقین شادی 

به لذتی در ماورا 

غایت  انسانی گنگ 

خسته ام 

سهم انسانیم از این تکرار مشوش 

از این تکرار عبوث  تن چیست ؟ .... 

صبح شد 

خروسخوان  شد 

از بیداری اما خبری نیست 

آفتاب از کدام سوی سلام می کند ؟ 

اندوه شرقی خوابش برده است...  

نشان بیداری را 

آبی بر صورت خورشید 

دستی بر رخ آسمان 

نشان بیداری را،،،، 

کس اگر سراغ دارد 

در را به کوبه ای خبردار کند

 اینجا زنگ ها 

حال آدمی را به هم می زنند .....  

اندوه شرقی من خوابش برده است 

وانسان،،،،،کیمیاتر از شرم 

اندوه شرقی من خوابش برده است 

بیداری کجایی؟ 

اکبر امیدی


 
 
به پاکی خوابها ...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
 

تو زیبایی 

به پاکی خوابها

بسان مهر مادری

به نغمه ای آشنا....

تو زیبایی

به آستانی آشنا

به آن لطافت ملموس 

تو زیباترینی....

تو آشناترین واژه هایی

در هجای نامأنوس کابوسهای آوار

در این تکرار درد آور دوری

تو نزدیکترین تسکینی....

خرده مگیر از تلاقی چشمانم

در طرح زیبای نگاهت

خرده مگیر

آفتاب و باد معجزه میکنند نازنین....

به ایستادن

به تفکر

به تعمق 

در این ژرفای خواب آلود کلام

من معنای آشنایی را 

درسکوت سنگ و آیینه 

بارها دیده ام...

آشنای دور!!!

سر به دیدار دوباره ام نه

من هنوز مشتاقم....

 

اکبر امیدی


 
 
بمان...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
 

افسانه نیست تک چراغی 
در این غبار تردید
افسانه نیست....
رد پایی است 
از بودنت 
از ماندنم
در این هوای ساکت بیخیال....
میان  تقلاهای بی پایان 
به نام زندگی
و به نام نان
در گیر و دارم کمرنگ نشو
بگذر از ترانه ی رفتن...بگذر...
چون گذشته 
سرگردان دلی بیمار بمان 
به نام عشق
و به نام دوست داشتن دوباره
بمان...
واژه های بی درد 
در این غبار سرمست جایی ندارند....
برای دیدنت
برای فهمیدنم
تنها بوسه ای کارگشایی میکند...
به عقل بگو
فلسفه بافی بس است....
تا باور تک ستاره ای 
تا دیدن دوباره ی نور
تا همراهی چشمانت
من جوابی ساده میخواهم از تو
فلسفه بافی بس است
آری یا نه؟....

اکبر امیدی


 
 
نمیشود....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

با تو بودن را  

نمیشود تکرار کرد

حس شرمگین نبودنت را

نمیشود انکار کرد

انگار خوشبختی 

چیزی نسبی شده اینروزها

که نمیشود به سادگی

به آن اقرار کرد

کاش ...

کاش کسی قدرمن

آیینه را میفهمید...

 از : اکبر امیدی


 
 
این همه...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
 
حرفی نگذاشته باقی 
شاعر امروز و دیروز و آیینه ها
انگار.... شعرهم
توان همراهی چشمانت را ندارد اینروزها
خنده دار نیست ؟
خوشبختی ، اینروزها
دو روی سکه ای شده
که مدام ، شیر یا خط می کند
چیزی بگو
این همه تکرار تو
ارزشش را نداشت ؟!....
از: اکبر امیدی

 
 
کلافه...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
 
می آید
نمی آید
می بینمش
نمی بینمش...
دیوانه ای مرد
که به امید بوسه ای
هی شب و روز خدا را
کلافه می کنی !
شعرت هنوز
طعم تردید می دهد...
بگذرازاو
این تمنا که تمامی ندارد !!!
از:اکبر امیدی

 
 
اعتماد...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢
 

خمار بود زمان

درآن ظهرغمگین

چون دو پنجره

ایستاده  روبروی هم

یکی سنگ

یکی آیینه

حسی  شکست چیزی  را،

حس صدایی سرد

حس  صدایی مایوس

مثل یک سلام بی معنا

اعتماد بود که  فرو میریخت....

از : اکبر امیدی


 
 
گولمان زده اند...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
 

ازباران در هوای بی تو بودن

زیر چتری از تردید

در خاموشی تفکری گیج

بیزارم ...

از این سایه سنگین وجودم

که دیوانه وار به دنبال توست

از این همه سعی بی تو ، بیزارم

چرا کسی برای من یک کارت پستال نمی فرستد؟

بی نام

بی نشان

اما معطر!!!

چرا کسی نبود چیزی را دراین هوا حس نمی کند ؟

دیشب پری واره ی آرزوهایم

روی گونه های خیسم لرزید

کمی با او

کمی در فکر او...

چرا کسی مرا بی دلیل به مهمانی چلچله ها نمی برد؟

من،،،،

از برای دوری چشمانت

اینگونه دیوانه وار

بر تن گنگ واژه هایم می کوبم

چرا کسی ماندن را  فریاد نمیزند؟

دارد باورم  می شود کم کم

دل به دل راه نداشته

....

....

گولمان زده اند....

از : اکبر امیدی


 
 
جنون تنهایی...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
 

تیک…تاک

تیک…تاک

و ثانیه هایی که مدام تنهایی را  تکرارمی کنند

به  آن کوچه

به آن خاطره ها

به آن هوای  مغرور غبطه میخورم

خسته ام از این همه مراعات

تا توان دوباره دیدنت

شاید  چراغی  کم سو....

به سحر

به  آفتاب

به باران

سلام برسان

بگو  پنجره هر روزکوچه خوشبخت را آرزو می کند

و شادی نگران دقایق است...

از:اکبر امیدی

 


 
 
در خاطر منی...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱
 

ای رفته از برم به دیاران دور دست!‌

با هر نگینِ اشک ، بچشم تر منی

هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست ـ

در خاطر منی .

هر شامگه که جامه ی نیلینِ‌ آسمان ـ

پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است ـ

هر شب که مه چو دانه ی الماس بی رقیب ـ

بر گوش شب به جلوه ، چنان گوشواره است ـ

آن بوسه ها و زمزه های شبانه را ـ

یاد آور منی ـ

در خاطر منی .

در موسم بهار ـ

کز مهر بامداد ـ

تک دختر نسیم ـ

مشاطه وار، موی مرا شانه میکند ـ

آندم که شاخ پر گل باغی بدست باد ـ

خم می شود که بوسه زند بر لبان من ـ

وانگاه، نرم نرم ـ

گلهای خویش را بسرم دانه می کند ـ

آن لحظه ، ای رمیده ز من ! در بر منی ـ

در خاطر منی .

هر روز نیمه ابری پائیز دل پسند

کز تند بادها ـ

با دست هر درخت ـ

صدها هزار برگ زهر سو چو پول زرد ـ

رقصنده در هواست ـ

و آن روزها که در کف این آبی بلند ـ

خورشید نیمروز ـ

چون سکه ی طلاست ـ

تنها توئی تو که روشنگر منی ـ

در خاطر منی

هر سال ، چون سپاه زمستان فرا رسد ـ

از راههای دور ـ

در بامداد سرد که بر ناودان کوی ـ

قندیلهای یخ ـ

دارد شکوه و جلوه ی آویزه ی بلورـ

آن لحظه ها که رقص کند برف در فضا ـ

همچون کبوتری ـ

وانگه برای بوسه نشینند مست و شاد ـ

پروانه های برف ، بمژگان دختری

در پیش دیده ی من و در منظر منی

در خاطر منی .

آن صبحها که گرمی جانبخش آفتاب ـ

چون نشئه ی شراب ،‌ دود در میان پوست

یا آن شبی که رهگذری مست و نغمه خوان ـ

دل می برد ببانگ خوش آهنگ : دوست ، ‌دوست ـ

در باور منی

در خاطر منی .

اردیبهشت ماه

یعنی : زمان دلبری دختر بهار

کز تک چراغ لاله ، چراغانی است باغ

وز غنچه های سرخ ـ

تک تک میان سبزه ، فروزان بود چراغ

وانگه که عاشقانه بپیچد بدلبری

بر شاخ نسترن‌ ـ

نیلوفری سپید ـ

آید مرا بیاد که : نیلوفر منی

در خاطر منی .

هر جا که بزم هست و زنم جام را بجام

در گوش من صدای تو گوید که : نوش، نوش

اشکم دود بچهره و لب می نهم بجام ـ

شاید روم ز هوش

باور نمیکنی  که بگویم حکایتی :

آن لحظه ای که جام بلورین بلب نهم ـ

در ساغر منی

در خاطر منی .

برگرد ، ای پرندۀ رنجیده ، باز گرد

بازآ که خلوت دل من آشیان تست

در راه ، در گذر ـ

در خانه ، در اطاق ـ

هر سو نشان تست

با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز

پنداشتی که  نور تو خاموش می شود ؟‌

پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد ؟

و آن عشق پایدار، فراموش می شود ؟

نه ، ای امید من !

دیوانه ی توام

افسونگر منی

هر جا ، به هر زمان ـ

در خاطر منی .

 مهدی سهیلی


 
 
نرم ...ملایم
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
 

روی گونه های خاکستری غباری از غم نشسته

چند تار موی سپید بیشتر

چند لحظه ورای ثانیه های تکراری... 

زندگی هجای واژه هایی ساده در خیالی کودکانه ست

مثل ابر...نرم ...ملایم... 

من از گفتن حرفی مایوس واهمه دارم

من از سیاهی بی انتها واهمه دارم

چیزی می خزد به درون افکارم

به سردی غم

آبی بی روح گم... 

چیزی مرا به درون می کشد

مثل حس تنهایی درخت در باغچه ی فلزی

بی برگ ، بی امل ، بی جان.... 

دست گرمت، خاکستری ام را نمی زداید اینروزها

به بلندای سبز ذهنت

به گرمی بوسه ای روشن... 

چیزی به من بگو

حرفی ساده

مثل...هنوز هم دوستت دارم

مثل یک بازی کودکانه

لی لی  دختران دیروز... 

سردی این همه عبور ساده آزارم میدهد

بی عبورخسته ام اما

چند موی سپید بیشترکافیست

فاصله ها غرق خوشحالی اند

چیزی بگو

حرفی ساده

مثل.... با من بمان


 از : اکبر امیدی


 
 
اینجا کسی غمگین است ...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
 
هوا سرد است
اما کسی به فکر گلها نیست
اینجا هوا سرد است...

همه جا را بوی نوعی تنهایی پرکرده
دستان ماه یخ کرده
اینجا ستاره ها نم کشیده اند
آسمان گرفته
نه دستی می کارد
نه دستی می چیند...

باغچه درآرزوی باغ خوابش برده
گلدان وفا خشکیده اینجا
از ایوانمان به جای اقاقی ها
تکه پارچه های کج و رنگین آویزان است
اینجا کسی معنای تردید گنجشکی را روی دیوار شیشه ای نمی فهمد
کسی آواز نمی خواند
کسی قاصدکی را صدا نمی کند...

اینجا کسی می خواهد
یک نفر با قلبش سر سفره ی نان و شعر بنشیند
اینجا هوا سرد است
اما کسی به فکر سردی چشم ها نیست
کسی به فکر نرگس ها نیست
کسی معنای تردید را نمی فهمد
کسی منتظر تو پشت درنمی ایستد
کسی هدیه نمی آورد
کسی هدیه نمیدهد
اینجا کسی بر صفحه ی آبی ذهن چیزی نمی نویسد...

ما تکه تکه می شود
تنهایی فریاد می کشد
مهربانی غصه می خورد
مهربانی گریه می کند
کودکی به جای گریه فکر می کند
کودکی حجمی از رنگها را به پدر و مادر ترجیح می دهد
کودکی زود بزرگ می شود
و قلبش را به عروسکش می بخشد...

من از تکیه به دیوارمی ترسم
من از این همه آوار می ترسم
من با آسمان چند روزی قهرمیکنم
من با تکه کاغذی خورشید را به خانه می‌آورم
من مزه نان را نقاشی می کنم
من معنای ابر و باران را خوب می فهم
من به ادراک چیزی پی می برم...

پدر در باغچه دیگرچیزی نمی کارد
اینجا ساختن آسمان خراش آسانتر است
چیزی باید قلب آسمان را سوراخ کند
چیزی باید خورشید را لکه دار کند
خورشید باید روسری مشکی به سر کند
تا مادرم بتواند به حیاط بیاید...

اینجا دلی مدام می سوزد
که چرا به دخترک همسایه سلام نکرده
اینجا کسی غمگین است
اینجا کسی غمگین است
اینجا کسی....
شعر می خواند

از: اکبر امیدی

 
 
من گم کرده ای دارم ...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱
 

من گم کرده ای دارم

حس غریب نبودن چیزی را

تکه ای  میان شکاف قلبم …

من دلتنگی خاصی دارم

از جنس تنهایی ماه

ازجنس حسرت خورشید

در بوسیدن آرام دریا…

من سری و هزار سودا دارم

میان رویا و آرزوهایم

من از درد بیزارم

من از صبر بیزارم

از انتظار و خواهش و شرم…

من چیزی کم دارم

حسی میان این همه دارایی

از جنس شبانه های پر از غم و تنهایی…

من کسی چون تورا

مست چشمهای  تو را

حس دلچسب دست های تورا

کم دارم

من تو را کم دارم ...

از:اکبر امیدی 


 
 
کمی دلگیرم از تو...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱
 

کمی دلگیرم از تو

از شادی بی دلیلت

که روزگاری آرزویم بود

کمی از کوچه

از آیینه

وآفتاب

دلگیرم.... 

خنده هایت را بی واسطه

به من هدیه کن

اینجا کسی

قسمتی  ازبغضش را قورت می دهد گاهی.... 

در چشم یک مسافر

مرا هم ببین

کمی عمیق تر

بی بهانه اما...دل سیر

کمی دلگیرم از تو.... 

من

از تو

از دلتنگی های تو

به قدر پنجره ای

به قدر لبخندی

به یادگار خواهم برد

تو

از من

از دلتنگی ها

از سوء تفاهم ها

اندک شادی مرا

به تاراج می بری

کاش

کاش آرامتر گفته بودم

دوستت دارم.....

 

از:اکبر امیدی


 
 
زن...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

زن سینه‌های برجسته نیست
موی مش کرده
ابروی برداشته
لبانِ قرمز نیست
زن لباسِ سفید
... شب با شکوه عروسی
بوی خوشِ قرمه سبزی
هوسِ شب‌های جمعه
قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست
زن خون ریزی
کمر دردِ ماهانه
پوکی استخوان
یک زنِ پا بماه
حال تهوع
استفراغ
درد‌های زایمان
مادر بچه‌ها نیست
زن عصایِ روز‌های پیری
پرستار ، وقتِ مریضی
رفیقِ پای منقل
مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد
عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش
که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بخواهد در ایران
جایِ یک زن باشد


نیکی‌ فیروزکوهی


 
 
باز کن پنجره را....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
 

 

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد.
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن


 
 
عطش....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
 

و هنوز ابری از خیال خام کودکی

و آسمانی مملو

از شائبه های بی دلیل نور

و رقص انگشتان  آفتاب

زیر طیفی از رنگین کمان بوسه ها هویداست.....

آری خدا دارد می خندد

و لبخندش را که می بینم

به یاد می آورم هنوز در باغچه ی یخ زده ی زندگی

میل به جاودانگی اشعار، سبزمی روید.....

پدر می شویم،

مادر می شویم،

وخواهیم فهمید معنی اغراق در دوست داشتن را

و گلی خواهیم چید

از مزرع  تکرارهای بی هدف.....

عطشی مرموز به عمق ریشه ها جان می دهد

و طراوت را من از خنده های او

تا نمی دانم چه وقت

حفظ می کنم.

می آید،

زود ِ زود

 و با حریری از لطافت احساس

در آغوشم خواهد پیچید........................

 

از: اکبر امیدی


 
 
حس....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱
 

یه وقتای هست

یه وقتای خیلی غمگین

مثل همین صدایی که مدام تو گوشمه

که می دونم

که می دونی

یه حسی هست

یه چیزی هست

بین ما

من و تو.........

آره

همون احساسه

که میشه تکرار

اما تو همیشه دیر می رسی

توی بارون چشمام

زیر رگبار........

گریه هست

غصه هست

اما دستات دیگه نیست

اما چشمات دیگه نیست

یه عکس یادگاری

اما همیشه

یه گوشه دنج

تو دلم هست

یه عکس که هیچ وقت

دلم نمی خواد

برام تکراری شه

آره

نمی خوام

نمی خوام تکراری شه

مثل همین هوا

مثل همین صدا

که خدا جون

چقدر دلم می خواد

یه بار دیگه

فقط یه بار دیگه

ببینمش.......................

 

از: اکبر امیدی


 
 
هووووووم...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
 


در تنهایی ِ این سکوت

به دنبال هوایی تازه می گردم

در اعماق دیوانگی ِ نگاهت

به دنبال دریچه ای آشنا

راهی برای رهایی ِ من....

دنیا چقدر کوچک و حقیر می شود

وقتی با دو دریچه ی ساده

می توانی خاموشش کنی

سین هست

ولی نه سلامی

نون هست

ولی نه تکه نانی

میم اما

معنا می دهد هنوز.......می دانی؟

پیوسته جهان را از ورای همین ساده گی

به سختی تجربه می کنیم

اما غافلیم

کوچکیم

خردتر

ناچیزتر

که نمی فهمیم

جهان....... از ورای پستی ِ ادراک ما تفسیر نمی شود

مدام  دیواری از تردید میبینیم

و عشق

همان لحظه ی تجلی است

همان شکوه آفرینش ِ پروانه ها

رویای عمری پیله را ،،،،، زیستن

دوست داشتنمان دلیلی ساده می خواهد

مانند سادگی ِ باران

آرزوهایمان اما پایانی ندارد....

هووووووم......بگذریم

  

از: اکبر امیدی


 
 
دختر دریا...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
 

 

اگر صدای پای باران نبود

هرگز باور نمی کردم

این شعر آسمان است که ابر را بارور می کند...

اما امروز دلم نمی خواست باران ببارد

شاید به خاطر آن پیر زنی می گویم

که چمدان شصت ساله اش را

به بهای نان شبی به حراج گذاشته بود

شاید تنها دلم گرفته بود...نمیدانم

مهربانم  می گوید

چند روزی هست که نسیما را نبوسیده ای

به او گفتم

فکر می کنم غزلهای زندگی را فراموش کرده ام....

می گویند نغمه ی باران را در چشمها باید جستجو کرد

و این زلال چشمه هاست

که  رود را شوق پیوستن به دریا میبخشد

اما دخترکی که من می شناسم 

خود از اهالی دریاست

بی آنکه شبی خواب چشمه ای را دیده باشد ...

گرچه باور سبز آسمان را از چشمان ما دزدید ه اند

ولی به دریا که می نگرم

آسمان همان نیلی همیشگی ست....

به باران بگو

امشب را سیر ببارد

و بر شانه های خسته ی شب

تا می تواند بوسه زند

اما فردا مجال خنده ی خورشید را از ما نگیرد ....

.

پیرزن بیچاره شاید راست می گفت

او خود، دختر دریا بوده است.......

 

از: اکبر امیدی


 
 
جاده...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
 

غزل که نیست 

قطعه شعریست شبانه......

شهر من از کنار جاده های شلوغ نمی گذرد

شهر من ساحل دریاست

از ارتفاع خوابهایم

لااقل که دریاست

و تو....

کمی آن سوتری

چند صندلی آن سوی خیال

به تماشا نشسته ای بازی واژه ها را

و شاید اگر لغزش قطره ای اشک نبود

هرگزم باور نبود....... تو هم مرا دوست داری

چرا نگفته بودی در آن باغ سبز بلند

نشان زندگی را از برگها آموخته ای

تو هم شعر می خوانی مهربان؟

یا به ادراک ماه و ستاره لبخند می زنی ؟

راستی حال پدر چگونه است؟

هنوز در باغچه ی مهربانی رازیانه می کارد؟

از احوالم نپرس که سرما

خواب سبز را از چشمان شکوفه ها دزدیده

ولی خوب .....خدا را شکر

حالم این روزها خوب خوب  است

فقط نمی دانم لبخند ستاره را باور کنم

یا شهاب اشک های تو را؟

دیروز گذرم به باغ افتاد

ناخواسته شاخه گلی چیدم

اما نمی دانستم دروازه ی باغ

به انتظار  تو نشسته

بی گمان خواستم که ببینمت....

راستی خوابهایم رو به پایان است

زیرا همیشه ی زندگی در خواب نمی گذرد

شاید اگر بشارت قاصدکی نبود

هنوز هم می خواستم بخوابم

از لطافت این روزهای شاعر پیشه گی نپرس

کمی نزدیکتر که بیایی

غزلها خواب ابر و مه می بینند هنوز

ولی من به حقیقت دستانم امیدوارترم

و بر گرمی واژها بیشتر تکیه می کنم

می خواهی باور کن

می خواهی بگذر...

سراغ  غمزه ی چشمانت را از من نگیر

آتشی بود مهمان دو روزه ی این کلبه ی احزان

ولی هوای اینجا بی پنجره ها میل مرگ دارد هنوز

در امتداد سپید یادت گل خواهم کاشت

به امید آنکه  روزگاری این مه از جاده رخت بربندد

صبر کن تا باور کنی

ما به جاده بر می گردیم.........

.

نوشتم غزل

تو خواندی قطعه شعری ناهمگون

گفتی پنجره غبار آلود است

پشت بال پروانه ها رازی هست

گفتم اندکی آب

بدرقه ی راه عاشق  کنیم

اندکی شعر

توشه ی راه همپیاله کنیم

تو بگو شعر

من می گویم نان.......

 

از: اکبر امیدی


 
 
خود عشق....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
 

هنوز دل پر درد و گرفتار من

آغشته به غم چشمان پر از شور تو 

به آن روزنه های پر از نور است

گرچه از آن همه تکانهای دل

به قدر آهی مانده

اما بی گمان  تو خود عشق بودی

خود عشق.......................


 
 
به رنگ خوابها...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

حجم تمام شعرهایم
گفته ها و نگفته های دلم
انعکاس ابدیت نگاه تو بود
و من هنوز معلقم
میان جریان سیال خوابهایم
با خیال سرگردان نقشی در آیینه
تو پر بودی از آیه های الهام بخش زمین
که نوید می داد دانه ی گندمی را به روییدن
تو گرمای شوقی بودی
که لطافت احساس را با اشک می آمیخت
تو یادآور تمام دغدغه های سالهای جوانی ام بودی
خواستگاه رسیدن به نقطه ی تسلیم
ساحل امید...
و من
هنوز از بغض فروخفته ی 
انکار حقیقت چشمانت
چشمانم بارانی ست
دلم گرفته...
اما انباشت غم هایم
گره از راز سرگردانی ام را
در ردپای رویای خوش با تو بودن
حل نمی کند
ای از خواب آمده
به رنگ خوابهایم باقی بمان
شاید بر دروازه های بهشت
دور از خودخواهی زمان
بار دیگر چشمانم با طرح نگاه تو در آمیخت..........
 
 
از: اکبر امیدی

 
 
کوچ...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 

برف می بارد

آسمان دلگیر است

برف می بارد

هراسی از کوچ  ندارم

اما دستانم سرد است

آشیان بی پرنده شده

اما فصل کوچ غم ها تمام نشده

هوا سرد است

دلم گرفته

نه برف،

نه کوچ،

نه پرنده،

نه هوای تازه ی دلخوش کنک

و نه هیچ چیز سپید

سیاهی غم را از سینه ام بیرون نمیبرد

سرما بهانه ست

برف  بهانه ست

میان این همه سپیدی

به دنبال دو پنجره ام

مامن گرم دستانت

به دنبال دو دریچه ام

آتشی  میان این همه برف

حریر گرم بوسه هایت....

......

....

دست سرد من آرزوی لمس خورشید را دارد هنوز....

 

 از:اکبر امیدی


 
 
حباب...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠
 

بغضی در گلویم مانده

به قدر تمام فریادها

به پهنای ابدیت واژه ها

به بلندای قامت عشق…

(دوستت دارم) هایم پایانی ندارد

اما چه کنم؟

غبار فراموشی چشمانم را تار کرده

در مقابل این همه تمنا

جوابی نشیندم

اما خسته نیستم

تنها ملول گشته ام

توان رویارویی با تو نیست

تمام هستی ام به یکباره فرو می ریزد

و تو....

هنوز هم  پاک و مقدسی

و من چه حقیرم در برابر تو

که لایق اشارت ابرویی هم  نبودم...

من در آستانه ی (خداحافظ) همیشگی

بی سخنی خواهم رفت

من از واژه ها گله مندم

از دردهایم که سخن می گویند

با این همه اما

جسارت عشق را در کلام ناقص من دیده ای...

قسم...

به غربت ستاره ای در آسمان شب زمینی

به آهی برخاسته از دلی که هنوز هم تکان می خورد

به پاکی شبنمی اشک ، فروریخته از آسمان دیده ات

به قدر شنیدن درد ودل های گاه و بیگاه

برای شکستن حباب دلتنگی ات

به ابدیت واژه های فریبنده

به اعجاز سه حرف ساده ی پر از غم

به عین، شین، قاف ، قسم

من هنوز به دنبال بهانه ام برای از تو سرودن

ولی افسوس

میان این همه دوست داشتن ها

کوچ من همین حوالی غربت اشکهایم

نزدیک نزدیک است...

 

اکبر امیدی


 
 
و تو...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
 

 

و تو چه نازنینی بودی

که سنگ فرشهای این شهر

بر قدمهایت بوسه می زد

و آسمان زیباتر می شد

وقتی رو به آن لبخند می زدی

و خدا چه لذتی میبرد

وقتی  تو را می دید

و به خود می گفت : مرحبا!!!

چقدر آن روزها

درک تو سخت بود

و تو شاید بهترین بودی

که همیشه تنها می ماندی

و حالا می فهمم معنای تنهایی ماه را...

و لایق تو

کدام تن درمانده و خاکی می توانست باشد؟

 و کدام حس لطیف می فهمید

دریای پرتلاطم احساس تو را؟

تو چقدر زیبا بودی

وقتی که می خندیدی

و چه آواز خوشی داشت

طراوت صدایت

و چه سری نهفته در لیلی نگاهت بود

که دیده ی مرا مجنون خویش می کرد

و من چه خوش خیال بودم

که تو به من نگاه می کنی...

اما نازنینم ...

حالا که کمی چشمانم می بیند

می گویمت

دستان گرم تو لایق هر نوازشی نبود

و شعر چشمانت را هر کسی نمی فهمید

بی گمان تو فرشته بودی

و من نفهمیدم

بالهای تو

در حجم خاکی دستان من نمی گنجد...

 

از: اکبر امیدی 


 
 
معراج...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

 دانه های سفید برف

خطوط پر از راز پیشانی

و تارهای تنیده بر سردی اندام

روی پرچین ، کنار آن دو دریچه

بر روشنای دل و دیده ام

نوید حقیقتی است

یک قدم بیش نمانده تا به معراج دلی پر خون

رسیدن، پرواز

دو رکعت قصه ی بی دغدغه

از جنس نیاز

و دو سه قطره فرو ریخته از دیده ی نور

تا رها شدن، پرواز

تا به معراج دل کافر و درمانده ی من

تا خود از زر شدن و

دیده به دیدار گشودن

فاصله

دو سه بغض بیشتر نیست....

 

از: اکبر امیدی


 
 
و.........
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
 

و هر روز از چشمانم میپرسم

که چرا نمی بینند تو را؟

و از قلبم گله می کنم

که چرا لرزید؟

و هر روز از اشک  می پرسم

که گناه چشمانم چیست؟...

چنگ می کشم روی احساسم

و آه می کشم روی بوم حسرت

اما امید، دیگر امید نیست

و هوا همچنان سرد است....

سرشارم از غریزه

اما توان برخاستنم نیست

مستم

دیوانه ام

حتی نمی دانم سهم شادی ام را

از دلتنگی روزگار چگونه باز پس گیرم؟...

به قدر یک نگاه

یک لبخند

یک اشاره

به دنبال سرود زندگی می گردم

ولی افسوس

آه من روی شیشه ی دل هم

دیگر بخاری ندارد...

هوا سرد است

اما از گرمی واژه ها خبری نیست

باید با تیغه های غم بسازم

با آن اسوه های صبر؛ سوختن

اما اشک هم

دیگر یاری نمی کند...........

 

از: اکبر امیدی


 
 
اما...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
 

آی غریبه ...

تو کدامین همراهی

که هر چه میگردم نیستی؟

تو کدامین سایه ؟

هستی

اما نیستی!!!

تو کیستی که هر چی می نگرم نیستی

پس چرا هنوز هم هستی؟

من کدامین گلم 

در اندوه کدام باغ؟

من کدامین ماهی 

در جستجوی کدام رود؟

تو کدامین شمعی

که پروانه ی احساس من

در آتش تو می سوزد

اما از حقیقت چشمانت خبری نیست

داغت هست 

اما از چشمانت خبری نیست

تو کدامین اندوهی؟

کدامین آه؟

کدام همراه؟

که هر چه می نگرم نیستی

اما...........

.

.

تا بوده همین بوده

 

از: اکبر امیدی


 
 
بی من...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
 

 

چگونه بی (من) با تو آغاز کنم 

گشودن این مهر را؛ 

راز سرگردانی کودکی را در خوابهایش... 

گذر از مرداب تنهایی نیلوفری 

که عطر نگاهش مرا تشنه ی روییدن از دل واژه های تنهایی  کرد 

تا اوج همدلی های صادقانه ی دور از هم 

 اما نزدیکتر از همیشه .... 

در گیرودار (دستانم را بگیر)... 

در عمق چشمان تو... 

جمله های خسته از معنا را 

همچنان به راه می آورد شوق بوییدن تو...

 

از: اکبر امیدی


 
 
تیک.........تاک
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠
 

خنده دار نبود

رازی که برایمان مانند قصه ها می سرودند

  دل به دل راه دارد

ساعتهای دیدارت چه عجین شده

با تب عاشقیهای گاه و بیگاهم...

نمی دانم

طاقتم کجا طاق خواهد شد؟

اما با دلم که بازی میکنی،

می فهمم،

هنوز هم حست می کنم...

فقط به فریب افکار کودکانه ی خویش

می گویم

دگر عاشق نیستم

اما ضربانهای گاه و بیگاه

این ساعت شماطه دار ارغوانی دل

می گویدم

توهنوز در قلب منی...

....

اینبار که بیایی به سراغم

می فهمی

عاشقی ساعت خاصی ندارد...

 

از: اکبر امیدی


 
 
حالا می فهمم...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
 

حالا می فهمم

معنای در گرو بودن زندگیم را

 در بند نفسهای تو

معنای شعور شعرم را

در بطن چشمان تو

و معنای مظلومیت عشق را

در دلی که تاریک شده

بی یاد تو....

دلم برای ابدیت واژه ی عشق

خفته در نگاهت

لای آن روزنه ی پراز شکوه چشمانت

سیاهی چشمانت،

چشمانت،

آیینه،

غم،

تنگ خواهد شد....

رفتی

و من فکر نمی کردم

روزی رسد از بیراهه ای

با نام غم دوری چشمانت

که بروی از دل

چونان که از دیده رفتی

و من چه احساس بدی دارم

وقتی می بینم

قلبم عاری شده از نور،

شعور،

راهی شده بی عبور،

خسته از نزدیک و دور،

می سپارد جان به کاهیدن عشق ،

اما پر غرور....

خرده می گیرم از خویش

که ای بی دلیل ، بی پناه

گسیخته ای از خویش

از دل، دیدار، آیینه

ز چه روی آخر ، تو حذر کردی

ز دل عاشق رنجور؟

زچه روی؟؟؟؟

 

از: اکبر امیدی


 
 
لنگر تسکین...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
 

 

با توام
ای لنگر تسکین
ای تکان‌های دل
ای آرامش ساحل
با توام
ای نور
ای منشور
ای تمام طیف‌های آفتابی
ای کبود ِ ارغوانی
ای بنفشابی
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین
با توام
ای شادی غمگین‌
با توام
ای غم
غم مبهم
ای نمی‌دانم
هر چه هستی باش
 

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش
اما باش! 

 

زنده یاد قیصر امین پور


 
 
وداع...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
 

دیروز منتظرت نبودم

اما وقتی آمدی بی اختیار به حیاط دویدم

مدتی عاشقانه زیر باران ماندم

باران روی صورتم بوسه می زد

و من در لطافت بوسه ها فکر می کنم خوابم برد...

وقتی بیدار شدم

راه دیدارت نزدیکتر از همیشه

از هفت رنگ آسمان می گذشت

تو بی شک خدا را دیده بودی....

 

از: اکبر امیدی


 
 
سو سو ....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
 

آه ای فروغ شعرهای من

می دانی؟

زیاد خواب می بینم این روزها

اما وقتی بیدار می شوم

چیز زیادی  یادم نمانده

تنها می دانم که

خواب آن پری کوچک را می بینم هر شب

آری؛ همان پری نام آشنا را !!! 

  " خیابانی دراز بود

  من بودم و پریچهر

  پری بود و مادرش

  این بار هر چه پری را نگریستم

  حواسش لحظه ای سویم

  بر نتابید،

  حتی از دلتنگی هایش هم چیزی نگفت

  با کاسه آشی نذری در دست

  پری و مادرش در امتداد کوچه های کاغذی  

  مدام رفتند و رفتند تا به اقیانوسی رسیدند"

چند شب است که دیگر از پری خبری نیست...

تنها بوی آش مانده

وآهنگ ملایم نی لبکی

من و پریچهر مانده ایم

و یاد غمگینی دل کوچک پری...

راستی فروغ .....

نگفتی!؟

اسم آن پری کوچک غمگین (سوسو) نبود؟؟؟؟؟

 

از: اکبر امیدی


 
 
خاتون خوابهایم...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 


خاتون خوابهای من!!!

اگربپرسی از من

خواهمت گفت

ره صد ساله را یک شبه نتوان رفت

اما انگار این شش ماه 

به چشم زدنی گذشته است.....

بیا مرور دوباره کنیم بلوغ احساس را

و بیاد آوریم معنای غریب قرابت دو دل را

حرف ( از من به من نزدیکتری ) را

احساس آشنای ماه به ستاره را

گرچه ستاره ای دور ماه نمیگردد

با آنکه عشق معنای حیات است

وقتی فهمیدم عاشق شده ام،مردم....

می خواستم شاعر باشم

و قافیه ی چشمانت را هم ردیف پنجره ی شعور دیدگانم بگذارم

اما انگار این شش ماه 

در خیالی خوش گذشته است

من هنوز به اعجاز عشق ایمان دارم

ولی فهمیده ام که در یک ماه

نمی توان هم زاده شد، هم عاشق....

خاتون خوابهای من!!!

روزگار سکوت است

و من دیگر هیچ نخواهم گفت

تنها به اصالت (دوستت دارم)ها  شک می کنم

با این همه

مواظب خودت باش

ای خیال خوش گره خورده به نخستین بلوغ خوابهایم........

 

از: اکبر امیدی


 
 
بغض...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
 

دگر عاشق نیستم

تنها دل صاف کرده ام

در غربال حزین دوریت

و کلامم به دل می نشیند

گویی شعورشعر مرا در آغوش گرفته

همین دیشب بود که شاعره ای را

در خواب کودکی هایم می دیدم

با قاب عکسی از خنده در دستانش 

می دانی به من چه گفت؟

((سهم من هم از پنجره ها خطوط مجعد آهنی ست....))

گویی به یکباره از خواب خرابه نشینی بیدار شدم

و به بلندای دوستی غزلها رسیدم....

کاش دلت را صاف می کردی

شاید در دوردستهای حافظه ی دیرینت

مطرود دلی یابی، بی دلیل ، بی پناه

که مشتاق است به رسیدن  بهار...

به گفتن دو سه کلام ، اعجاز

از ورای این همه تکرار بغض....

با من رو راست باش

لحظه ی باریدن نزدیک است....

 

از: اکبر امیدی


 
 
دیر رسیدم...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
 

او هر شب به من سر می زند

صدای پایش را می شنوم

اما همین که در امتداد پنجره ی چشمانم

به دنبالش می گردم

دیگر چیزی نمی بینم

من هر شب او را احساس می کنم

پرستوی عاشقی خبرم داده

انگار فاصله ی ما دو سه بغض بیشتر نیست .....

شبی دراز

در زمستان بود

نمی دانم

شاید شب یلدا بود آن شب

به قدر شنیدن داستانی از زبان ستاره بود شاید

دیدم که پرستو از آمدنت خبر داد

من به سوی تو دویدم

اما انگار باز هم دیر رسیدم

شبگردی دگر تو را به مهمانی کرسی برده بود

قدمهایت را روی برف دیدم

آن شب فقط گریستم

و اشک چشمانم ...

بر قدمگاهت بوسه زد

 

از : اکبر امیدی


 
 
تسکینم نمی دهی...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
 

شاید رو به غروب است

فرجام این عشق  ناکام

شاید رو به سیاهی شب....

من تا حصار زرین عشق

دست و پا بسته رفته ام

من تا اوج تمنای درون

رفته  و چشم بسته باز گشته ام

دست در دستت نگذاشته

حرف دل را بی پرده گفته ام

خرقه درویشی به تن کرده

زخم زبان ها  به جان خریده ام

دردها در تنهایی ام کشیده 

برهنگی آبرویم دیده ام

سیل اشک در چشمان خویش دیده

اما شکایتی نداشته.........تنها خندیده ام

با این همه زخم زبانت را...

ناز نگاهت را ...

غصه هایت را ...

تمام بدیهایت را ...

به جان می خرم

و شاید چشمان من کور است

که هنوز هم دل در پی سراب ، تشنه لب

میعادگاه عشق تو را می پوید....

می بینم پلهای خراب پشت سر را

که دیگر نوید رجعتم  نمی دهی

زندگی ام شاید خلاصه شود دراشک و آه 

هنوز می گریم و در حسرتم

اما حتی با کلامی تسکینم نمی دهی.............

 

از: اکبر امیدی


 
 
نجوا...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
 

می دانی

می خواهم بشنوم صدایی را

در درون

شبیه موسیقی غمناک، شبیه صدای غم

شبیه بارش باران اشکهایم....

می خواهم دلم را پر کنم

از مهری که نام تو را به یادگار دارد

می خواهم سکوت کنم

و به صدایی در این حوالی گوش دهم

آرام، متین، پر از حس لطافت یادت

می خواهم بسرایمت دگر بار و دگر بار

با دلی سرشار از امید، ایمان  

می خواهم ببینمت

بخاطر چشمانی که عکس چشمانی را آرزو دارد

شاید اینبار مرا دیدی، شاید نیم نگاهی کردی

شاید  دوباره التماست کردم که بمان

شاید به حرفم گوش کنی

شاید فرصتی دوباره.....

می خواهم نباشم...وقتی نیستی

نفس کشیدن از سر اجبار

در هوای بی رمق شهر نمی خواهم

و نقش خیال بر آینده دیدار را

تنها تو را، گرمی دستانت را

آرام چشمانت را

و همدلی صادقانه ات را

می خواهم....

بگو که تو را خواهم دید

بگو....

 

از: اکبر امیدی


 
 
دوست می دارمت...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠
 

با چشمان خیره در آیینه

 شاید دریابم که زندگی در بطن حصار شیشه ای دل هنوز هم ادامه دارد

با دستان گشوده به روی تو ، شاید صداقتم را دگرباره  ثابت کنم

با  لبهای آغشته به بوی گونه هایت

شاید لذت بوسه ای فرشته وار، باز هم سهم من از روزگار تو شود

می دانم

تمام میشودشبی تمام خوابهای من

و خواهد ایستاد ، حقیقت تو  کنار من

تمام نه........

 که بخش بزرگی از زندگی ام را به تو می بخشم

آن اندک شادی درونم ، هدیه به توست .....

تو اما تمام عالم غصه هایت را به من بده، باکی نیست

می ارزد، به گرمای بودن کنار خورشید می ارزد

عمری می ارزد بار محنت عشق تو را به دوش کشیدن

به خدا که می ارزد...

اینبار تکه ای از ماه می شوم برایت

بی هیچ گودال معمای وحشت زایی

سپیدی می شوم..............یکنواخت ، یکرنگ

می گردم و تغییر می کنم ، می شوم آنچه می خواستی

تو که همسایه ی چند کوچه آن سوتری

پشت پنجره ی چشمانم هنوز هم جای داری

نفست ، عطر خوش  هوای خانه امید است

و نگاهت ، جریان بی پایان زندگی شیرین

عطر گیسویت ، در موسم دستان من

لذت لمس معشوق را در کنار عاشق تداعی می کند

ای همه خوبی ، همه  پاکی

حک شده اسمت بر عنوان عشق....

به نام نامی عشق..............دوست می دارمت

 

از: اکبر امیدی 


 
 
غریبه با بهار....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠
 

 

غریبه ام با خود

پر از تشویش......دلی نا آرام

روحی در برم گرفته.......سخت آشفته

عمری در خیال خود.......پرورده ام باوری را

که من عاشق بهار هستم...

عمری در خیال شکوفه

ثانیه ها زودتر از آنچه فکر می کردم گذشت....

در کنج تنهاییم ، غم و اندوه

کاری با زمان ، اما نداشت...

غریبه ام با باران .....

انگار همین جمعه شب گذشته بود که دیدم

چشمان بهار، هنوز هم  بارانی است

من بهار را در هیات خزان دیدم

و طراوت را در قاب شکسته ی آیینه ای

و لبخند تلخش، شاید معنای سرانجام بود

که خداحافظ ......ای غریبه با بهار

 

از: اکبر امیدی


 
 
تو آیینه ای...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
 

 

بارها گفته ام و میدانی

 که غمگینم برای تو

برای تو ، و آنچه در قلب پاکت می گذرد

گفته ام بارها، ولی شاید

گفتنم کافی نبوده

بارها دعایت کرده ام ، ولی شاید

مشکل از دل بیمار من است

برایت بارها اشک ریخته ام ، ولی شاید

خود خواسته ام که آرام گیرم

شاید تلاشم

برای درک  تو بی فایده ست

ناراحتم

که ای کاش ، دلی صاف داشتم تا کلامم دلنشین شود

ناراحتم از اینکه تاثیر نمی گذارم

ناراحتم

....اما

اما باور کن

بسان دوستی، که دوستی را

بسان حسی ،که لطافت احساس دگر را

مندوست می دارمت

آری

و به این حقیقت ایمان دارم

که توآئینه ای

و مرا تاب نگاه کردن به تو نیست

و می ترسمکه بببینم زشتی خویش را

 ،در مقابل صداقتت

که تو

هر آن کس که به تو می نگرد را خودش می نمایانی

آری

.....تو آیینه ای

 

از: اکبر امیدی


 
 
تا کجا؟...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 

کاش روی می نمایاندی

تا تلخی شب از یاد برم

تا بفهمم هنوز هم بهانه ای هست برای سرودن چشمهایت

تو را کدامین گناه به زمین کشاند

که میان خیل زمینیان ، غریب و تنها ماندی

تو را پای کدام رفتن بود

که شعر ماندن از یاد بردی؟

مرا عطر تو تا به ساحل امید می کشید

و پرستوی مهاجر دلم، بر کران بی کران تو می پرید

 قدمهای به جای مانده در ساحل

گواه عاشقی ست که دل به دریا زده

دل به دریا نزدم تا که تو را دریابم

خواستم غرق تو شوم ، نیست شوم در تو

و تو مرا باز در بر گیری

اما راه دیدارت سخت تر از همیشه است

و تکه های شمیم خاطرت مرا دیوانه ی ساحل کرده

تو ای ناشناخته تر از معنای هم دلی

ای فصل مشترک در مبدا زندگی

از میان خرده های صدف به جای مانده در ساحلت

مرا دریاب تا بدانم

انتظار به پایان رسیده

که دل بی قرار بی درمان آرام گرفته

تو بگو تا به کی ....تا کجا؟

 

از: اکبر امیدی


 
 
وقتی رفتی...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
 

با آنکه چشمانم زیبا نیست

اما از پنجره ای که به تو می نگریستم

تو زیباترین بودی

پنجره غبار آلود نشد

وقتی که تو در امتداد نور بودی...

وقتی می دیدمت

چشمانم ، دیگر چیزی نمی خواست ببیند

رفتی و من

چشمانم را غرق گناه کردم....

 

از: اکبر امیدی


 
 
اگر میگذاشتند...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠
 

اگر می گذاشتند تمام آیه های هستی را می سرودم

اگر می گذاشتند

پرواز کبوتران عاشق را می سرودم

آن نگاه بی تکرار پر معنا را

رقص برگهای پاییز رابطه را

فصل زمستان رفتن  تو را

تابستان داغ زایش  غم را

اگر می گذاشتند حتی...

شیارهای پر راز آن دستان گرم را می سرودم

اگر می گذاشتند آخرین نگاهت را می سرودم

آخرین کلامت را

واژه غریب دوستت می دارم را....

اگر می گذاشتند

تو را تا خلوت عشقی نهفته می بردم

و آنگاه می فهمیدی

که تمام اشک شعرهایم

برای گونه های گلگون تو بود

اما.... لبهای ساکتت 

مرا به خلوت بی تفاوتی می کشاند

ومن می خواهم بگویم که صدا

هنوز هم برای رابطه است

اگر می گذاشتند حتی ...

لبهای عطش سوخته ات را میسرودم

 

از: اکبر امیدی 


 
 
تنها...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
 

تو دلگیری....

پروانه احساس من در آتش رازی می سوزد

بی شمع....اما...پر حرارت

کجاست صبوی عشق؟

کو جام شراب؟

مستی کجا رفت؟

کو هم پیاله ای؟

جمع گل و پروانه کجا؟؟؟

نشان از وصل که می دهد؟

غبار از دل که می برد؟

تو دلگیری

من می سوزم

تو می سوزی

من می میرم

تو....تنهایی

 

از: اکبر امیدی 


 
 
فرقی نمیکند...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠
 

 

به آیینه منگر

چون تنها ، برگردان توست

همچون خودت

که برگردان آرزوهایت بوده ای....

به دستهایت بنگر

به آن  سیمای حقیقی ات

آن آیینه شاید بهتر باشد

سینه را شکافتی هم بد نیست

در پس آن آیینه ای بس بهتر است

ببین چه می یابی؟

سیاه یا سپید را...

فرقی نمیکند

میان سیاهی بی شک نام من پیداست

اما آیا.....

به آن سپید که مینگری ،خود را می بینی؟؟؟؟

 

از: اکبر امیدی


 
 
پرنده...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

پرنده دیگر غمگین نیست

پرنده دیگر تنها نیست

پرنده می خندد

بار سفر میببندد

پرنده خنده های مرا دزدید

پرنده اشکهای مرا ندید

پرنده کوچ کرد و باز هم

من  در کنج آشیان  تکید

آشیان خالی است از نام  او

آشیان پر است از یاد او

گرمای بی معنای  تنهایی

اسیر کوچ  به قیمت جدایی

پرنده شعر ماندن نمی دانست

پرنده شعر رفتن  میسرود

پرنده کجا رفته ای؟

دلم چرا گرفته ای؟

من پرواز را به خاطر نسپرده ام...

 

از:اکبر امیدی 


 
 
ساده و صمیمی
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 دوستی را به خاطر حرمت آن

عشق را به خاطر تمام دغدغه هایش

اشک را برای غمخواری با تو

خواب را برای دیدن تو و باز هم دیدن تو

نفس را برای عمری که در خیال تو می گذرد

و تو را به خاطر تمام غصه هایت

دوست می دارم....

 

از: اکبر امیدی

 

 


 
 
تو هستی، آسمان هست....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

هر روز با دو سه قطره اشک

چشمانم را مهمان می کنم

امروز دیدمت

وقتی برگشتی از آسمان

همان آسمان ابری

اما از باران خبری نبود

چشمانم به جای آسمان بارید

باران اشکهایم چه با شکوه بود

برای تو...

کاش معنای زمین را می دانستی

کاش راز چشمان من و آسمان را فاش میکردی

کاش ابر را مجال صحبت با باران می دادی

ابر رفت ، چشمانم خشک شد، یادت ماند.....

اما....

تو هستی، آسمان هست....

 

از:اکبر امیدی

 


 
 
تسلی
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

 


پر از درد  بودم

پر از نخوت

چشمانم خشک شده بود

لبانم ساکت و سرد

آرزویی نداشتم جز لحظه ای تسلی

گفتم بیبینمش شاید که آرام گیرم

سر روی شانه هایش خواهم گذارد

آن لحظه امنیت را درمی یابم

عطر گیسویش را حس می کنم

استواری قدم هایم رانیز هم

خواستم برگردم

بروم سوی آن امید دلم

اما !

حس کردم باری روی شانه ام را

او بود......

پیراهنم خیس از اشک چشمانش بود

گیسوانم در دستش

مست و مدهوش

آرمیده بود چون کودکی

آرام و مطمئن

او مرا دریافته بود

پیش از آنکه من او را دریابم

او تسلی یافته بود

اوتسلی یافته بود

او...

 

از:اکبر امیدی

 


 
 
رهایم کنید
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

و همچنان است

که چشمانم به در بخشکد و نگاهم منتظر

تا ندانم

کیستم و جایگاهم کجاست

تا بطن آدمیتم کنکاش و تا اوج خواهشم انتظار

تا به کی باید؟ تا کجا باید؟

من برای زندگی به دنبال بهانه ام

من کودکی می دانم و بس

رهایم کنید

 

از: اکبر امیدی

 
 
راز
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

هرم آتش عشقت را می توانم حس کنم

نیازی نیست لمست کنم  

تو تنها بنشین روبرویم

چشم در چشم من

من دریافت خواهم کرد آن آرامش جاودان را

با من سخن هم نگفتی ، نگو

چشمانت راز تو را برملا خواهند کرد

 

 

 

از: اکبر امیدی

 
 
دل بسته
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
 

دل بسته تمام چیزهایی هستم که تو را یاد من می آورد

دل بسته شال و کلاهی که عطر تو را هدیه می آورد

دل بسته آن عکس یادگاری در جشن میلاد تنت

دل بسته اولین نگاه پرمعنای بی تکرارت

دل بسته شیرینی آتشین عشقی نخستین

دل بسته  آخرین وداع و آن نگاه غمگین  

دل بسته خاله بازی های کودکیمان

دل بسته شیطنت های بچگیمان

دل بسته خنده های تو

دل بسته گریه های تو

دل بسته دلواپسیهای تو

دل بسته خاطرات تلخ و شیرین

دل بسته آن چند لحظه کوتاه دیرین  

دل بسته کنج خلوت اتاق خوابم به یاد تو

دل بسته اشکهای ستاره گونم برای تو

دل بسته آن لحظه ناب دلبری های تو

دل بسته راز و نیاز با خدا برای تو

دل بسته لمس دستانت در خیالم کنار تو

دل بسته  دادن شادی هایم برای تو

دل بسته روزهایی که میرسد ،آینده تو

دل بسته تکرارعادت غصه خوردن برای تو

دل بسته اوج تشویشهای عشق در کلام تو

...............

دل بسته ام به تمام این دل بستگی ها

دل بسته ام به تو در اوج خستگی ها

دل بسته ام که بار دیگر صدایم کنی

دل بسته ام مرا دراوج احساس رهایم کنی

...

دل بسته ام ولی حتی لحظه های با توبودن

دل بستگی ام  معنای دلدادگی  نداشت

 

 

از:اکبر امیدی

 


 
 
برای دل تو
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
 

 او رفته است و دلم آرام نمی گیرد

او رفته است و باز تنها شده ام

برای تنهایی خود می گریم

برای غم مانده در دل او گریانم

می گریم ،سخت غریبانه در کنج خلوت شبانه ام

لای مخمل آرزوهای بر باد رفته ام

بر سر سجاده ام ، در تاریکی محض اتاق خوابم

در روحم ، در عمق جانم

می گریم و می فریبم خود را چون کودکی

که او نرفته است............

روزی او را فراموش خواهم کرد؟

به خود می گویم این جمله را هزار بار

که عادت خواهم کرد!

تو می دانستی که من چه دل نازکت بودم

تو خوب دردانه ات را می شناختی

اما چرا بازترسیدم ؟

اشکهایم را به حراج غم گذارده ام

و اما تو............

ای دلاویزترین ؛ ای ماندنی ترین

مواظب خودت باش

بدان که تا بینهایت دوستت دارم....

یادت در دلم باقیست ، هرچند شاید نبینی دگر مرا

آرزویم برایت خوشبختی بود و بس

وبرای دل دیوانه ام دیوانگی بیشتر

برو ای مهربانم، سفرت بی خطر

ولی بدان.....

قلبم لحظه ای جراحت شیرین عشق تو را از یاد نخواهد برد

برو ای مهربانم ،برو..............

 

از: اکبر امیدی