دیشب گذرم به سرایی دوست داشتنی افتاد.......باغی سرسبز....درختانی بلند و خانه ای بزرگ....صدایت از انتهای باغ می آمد....مهمانی بزرگی بود...همه بودند...همه....می خواستم نزدیک شوم...ببینمت...اما هجوم وحشی خیالی ترسناک پای آمدن را لنگ کرده بود....ناگزیر خود را به ارتفاع قامت شانه هایت رساندم ....اما باز از تو خبری نبود......نازنین ! من جزو مهمانها نبودم....
پدر بزرگ وصیتی کرده بود...اما همیشه این وصیت رازی بزرگ باقی ماند....در نبودش مدام می گریستم....در اتاق کوچکی که تنها حجمی از گوشت سرد و خون منعقد را تداعی میکرد....و چقدر گریه در خواب مزه ی دیگری دارد....وصیت نامه هیچگاه پیدا نشد..و چه معنایی داشت...راز دیدن پدر بزرگ در تلاقی با صدای تو ؟؟؟..
اما تو دعوت بودی......مادر هم بود ....سر سفره ای که گرچه به شادی باز نشده بود...اما معنای همدلی می داد....همراهی... و شاید وداع....
اینبار خجالت را کنار گذاشتم..آمدم نشستم روبرویت....همان خنده های همیشگی تو و سلام گرم مادرت......با تو حرف می زدم...با من حرف می زدی.....همه چیز عادی بود..مثل گذشته...شیرین زبانی می کردی....همان خنده های شیرین ...درست مثل لبخندهای مریلین مونرو....با همان سیمای همیشگی ات...یادآور(میم ب) برای من که بخدا نمی دانی................ .
از روزمرگی هایت می گفتی...با همان نشاط کودکانه ....و سرسبزی ذهن زیبایت.....گله نمی کردی....شاد بودی...مادر هم شاد بود....می خندید....چقدر دوست داشتنی بودی....و کاش نمی دانستم که رویایی ست آن همه....ساعتی برایم حرف زدی...دیگر گلایه نمی کردی...از من دلخور نبودی....از گذشته حرفی نمی زدی...از زخمهایت نمی گفتی...از دردهایت نمی نالیدی....مدام می خندیدی....مدام می خندیدی...دوست داشتنت طعم گس گذشته را نمی داد ....
چشمانت مثل همیشه گویای رازی بود ...انگار که به سوگ نشسته آن دروازه های خورشید....آری عشق مصیبت سنگینی است برای سیاهی چشمان تو....
و باز هم وقت رفتن رسید....و من چقدر هاج و واج بودم که امتداد این خیال شبانه به کجا خواهد رسید؟ روبروی تو ایستادم ...اما حس کردم از حرارت چشمانت می خواهم آب شوم.....صداقت واژه هایم داشت رنگ می باخت و آب دهانم را به زور قورت می دادم.......فهمیدم همراه نمی خواهی.....باز هم تنهایی ات را می خواهی......................
هوا بارانی شد....و باز هم خیال شبانه در هجوم قطره های اشک ناپدید شد....
بیدار شدم......
روزهای عجیبی است..هیچگاه اینگونه احساس تنهایی نکرده بودم...چند روزی است قلبم درد می کند...نمی دانم بخاطر چیست...؟ اینروزها به دنبال راهی هستم برای شاد بودن...برای معنا دادن به این تکرار همیشگی ، به زندگی...... اما راه را نمی دانم.... احساس می کنم اشتیاقم برای لمس خورشید بیشتر شده....هر روز وسوسه ای مرا به سوی او می کشاند ...اما استخاره می کنم و بد می آید.....چیزهایی را می فهمم ...حس می کنم ....درک می کنم....اما آنقدر این غرور را شکسته ام که دیگر توان ادامه دادنم نیست....چیزی در دلم نمی ماند...همه شان با چند قطره اشک تمام می شود....اما رانندگی با چشمان خیس برایم سخت شده....
می خواهم بگویم...زیاد دلواپس نباش...من هم خسته می شوم روزی....میبرم...می روم ....
کمی که صبر کنی دیگر نگاههای سنگینم تن خسته ات را زخمی نخواهد کرد....صبر کن تا باورت شود...خوابهای من هم روزی تمام می شود.....
دشوار بود
تو از جنس درد بودی
لااقل من که خوب می دانستم
دشوارتر شد....
وقتی من بر شانه های خسته ی نامی تکیه می زدم
و از درون دریافت می کردم حسی را
هنوز هم ماهی کوچکی در برکه ی دنیا بودم
تو آرام آرام به سراغ این ماهی می آمدی
اما راه دریا را نشانم نمیدادی….
دریا ، زلال بود میان سینه های ما
رودی هم رنگ عقل هامان
تو ای آرام ، تو ای زیبا
در کدام اقیانوس جای داری؟
فرار می کنی از من و با منی …
از شانه های خسته ی مردی
که فقط گریستن می داند فاصله نگیر
من هم لطافت باران را
روی شانه های غمگین شب حس می کنم
تو همراه منی
در فکر من
در خوابهایم
کمی جلوتر؛ اما دوستی ؛ همراهی،
تو شعور می بخشی به امتداد خاکی خوابهایم
تو نوری هستی در آیینه ی چشمان من
بی گمان می رقصی در نی نی نگاه من
بی هیچ درنگی
مانند پروانه ای زیبا
تو عزیزی
تو غم ماندگاری در دل من
تو.....خود عشقی…..
....
.......
دوستت دارم .....
وقتی نیستی مهمان من تنهایی شبانه هایم است
بی تو .....اما با یاد تو
ابری از سرگردانی واژه های خام
و دریایی از اشتیاق ناآرام
مرا در هاله ای از بلورهای یادت فرو می برد
و ضمیری نا خوداگاه مدام فریبم می دهد
که آنسوی دروازه های خیال
گلی غنچه کرده....
اما دیواری از جنس سیاهی چشمانت
مرا در این غصه ی ماندگار
همراهی می کند....
هنوز اشتیاق واژه هایم خشک نشده
سیل غصه ها روانه ام می شود
و می بینم چشمانت را که با من همدل نیست
تنها از آن دورها
پرنده ی خیالت را به سوی من پر می دهی
در هوایی مالامال از عطر وجودت ...عطر بهشت
نمی بینی مرا
اما آسمان شهر من هر روز بارانی است
و سیاهی ابرهای سرنوشت
باران را تازیانه های تازه کرده
بر لطافت برگ برگ دیدگانم
از جنس همان ترکه ها که تو سبزشان کرده ای ....
هوا تهی شده از غریزه زیستن
حتی خشم
و زندگی....
هم نوا نیست
روزگار من
با نوای این نی شکسته
نیستی
نیستی
و این تنها هستی من است در روزگار بی تو
و تمام دارایی ام
حسرت داشتن دستانت ....
با این همه اما
هنوز باید به این بازی یک طرفه تن دهم
و این نا برابر ِ
هست بودن
و نیست بودنت را
بپذیرم....
زن سینههای برجسته نیست
موی مش کرده
ابروی برداشته
لبانِ قرمز نیست
زن لباسِ سفید
... شب با شکوه عروسی
بوی خوشِ قرمه سبزی
هوسِ شبهای جمعه
قرارهایِ تاریکی ، کوچه پشتی، تویِ یک ماشین نیست
زن خون ریزی
کمر دردِ ماهانه
پوکی استخوان
یک زنِ پا بماه
حال تهوع
استفراغ
دردهای زایمان
مادر بچهها نیست
زن عصایِ روزهای پیری
پرستار ، وقتِ مریضی
رفیقِ پای منقل
مزه بیار عرق دورههای دوستانه نیست
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد
عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش
که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بخواهد در ایران
جایِ یک زن باشد
نیکی فیروزکوهی
چه روزهایی را می گذرانم بی تو
روز که نیست
روزمرگی های بی روزن است
اینجا
همین اینجا
در مسیر دوست داشتنت
مدام باران می بارد
اما این قطره های بی دلیل
شور شورند و پوست صورتم را می آزارند
تو اینجایی
پشت هر پلکی از خاطره
مثل تابلوی هشدار دهنده در جاده های سرد کوهستانی
آری
وقتی گرمای چشمانت را حس نمی کنم
اینجا پوست من می سوزد از سرما
ناراحت نیستم
سعی می کنم با خنده ای تلخ
روزهای بی روزنم را بگذرانم
دستانم را مدام به سوی قاب عکست دراز می کنم
و انگشتانم را روی صورتت میکشم
اما سردی شیشه ی بی احساس
سر انگشت لطیف یادت را زخم کرده
نیستی و من همیشه در گوشه ای از این خانه
سراغ تو را می گیرم
چه روزهای بی روزنی ست
کاش کمی دیوار به من لبخند می زد
و تو را آنسوی پنجره ها می دیدم
دیروز
خیابان را چهار چشمی می پاییدم تا بیایی
ساعتی منتظرت ماندم
اما نیامدی
باز هم باران بارید
هم پوستم سوخت
هم چشمم
و هم دل........م
نمی دانی چقدر برایم ایستادن سخت شده
در روزهایی که مدام روزگار مرا به جلو هل می دهد
روزهای بعد از فردا هم می آید
اما باز هم ناامیدم
کاش می دیدمت
کاش می دیدی مرا
کاش.............
دلم از این همه کاش هم خسته شده.
من هنوز لب پنجره نشسته ام
و برای تو می نوازم
اما انگار فاصله مان انقدر دور است که صدایم را نمی شنوی
راستی
آن بالاها پرواز چه مزه ای دارد؟
من اینجا ایستاده ام
در مقابل تلی از حس تردید
که تو ویرانش کنی
آری
همه ی دوست داشتن های عالم را جمع کرده ام
پشت سدی از احساس
تا بیایی
تا بنوازی
همسوی با رقص گیسوانت
هم آواز ناله های نمور نی من...
تا روزی که تو تنها باشی
قول می دهم من هم باشم
تا آنروز با چشمانت همراهی ام کن..........
از: اکبر امیدی
نظرات ()