...

مـن گــاهــی بــا خـــیـال ِ تــو مـیـخـــــندم هـــــنـوز ...!!!

ایستگاه ...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢
 

لحظه ای تا تبلور احساس

ثانیه ای تا گریز

تصویر معنادار نوری در آیینه

خموش...کنجکاو...فریبنده...

شاید اصالت عشق را ، به یکباره باید سنجید

شاید توقف لازم نیست !

کوچه ها پیش از طلوع ، هر عبور معطری را از یاد می برند

و من از کنار خوابها...بی خیال می گذرم....  

 

ناز آن نگاه  کجا

و من خراباتی کجا؟... 

 

به زمانی گنگ در لحظه های بی امل

در سحرگاه یکم بی سهره ها

رویای دوباره دارد این دلم...

به قضاوت طالع سعد

در باروری ماه موعود

به همه اصالت دوستت دارم

سودای ستاره دارد این دلم ... 

 

ناز آن نگاه کجا

و من خراباتی کجا ؟....

 

به بزرگی همان اشتباه اول

وقت گذر از ایستگاه

به قدر ثانیه ای همراه خاطره ام شو.... 

از: اکبر امیدی


 
 
...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
 


 
 
از من بگذر ...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢
 

 

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

 http://s2.picofile.com/file/7645235799/04_Az_Man_Bogzar.mp3.html

 http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=101437 

http://www.4shared.com/file/122013458/4d54f0f2/04_Az_Man_Bogzar_wwwhnbpersianblogir_.html?s=1


 
 
خسته ای ...ای من
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 

باید بیاد آورد

زندگی تکرارنفس های خسته است

موج آرام روزمره های بی هدف

بی عشق....

بی عشق....

بی عشق. 

باید پذیرفت

کارد به استخوان آرامش که می رسد

بوسه ها پشت حسی از اندیشه فردا

پر از بیم وزوال می رویند

چون تقدیر....

 بی حساب ...

بی انصاف . 

فسرده خنده های بکر

در سردرگمی حسی پدرانه

منظوردار

موزی ...

مرد واره ی  شیک بی احساس

بی لحظه ای درنگ

نومید...

ازطلوع ...خسته. 

پیروزمرد  قصه های کودکانه

اسطوره وار

پر از حماسه...

اما  تسلیم.

مدهوش مد مندرس ماناست 

 که نمیفهمد 

اسطوره همیشه  در کتاب می روید.  

باید بیاد آورد

زایش غریزه نوین را... 

 

من، کلام آشنای دو نسل را شنیده ام

رابطه تنها یک رابطه است

مثل حرفی ساده

مثل میم...نون

با تو معنا میدهد من

میان من و ما راهی نیست

اما گفتنش هم ساده نیست...

رابطه رنگ باخته و ژولیده ست

خسته ای ....ای من

خسته ای....ای مرد. 

 

از :اکبر امیدی


 
 
این کوزه گر دهر...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
 


 
 
نسل آشنا...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
 

من رازی  دارم

داستان نسلی از جنس فریاد

سینه به سینه

کوی به کو

میعادگاه عشق  هنوز سرخ است

همان به که تکرار تاریخ عشق 

دوباره روییدن غنچه غم باشد...

 تامل جایز نیست

به تفکر 

به تفتیش قلب 

نه به لحظه ای اندیشیدن

نه به عقل

نیازی نیست

زبان عشق، گفتاری آشناست...

فرو نریز

ویران میشوی

سعی نکن

ممکن میشوی

زبان عشق گفتار دیگری ست....

و تو و من و نسل و تکرار 

سینه به سینه 

موی به مو

طلایه دار حرکت این ماورای وجودیم...

من، نسلی آشنایم 

نه داستانی کهنه

همچون کوه، به حکم جسم

همچو همراه ، به لطف جفت

برای نسل شیرین ها

من هم نفسی به قیمت قربانی شدن فرهادم...

من از نسل گذشته ام

نه داستانی دگر

از اشک و حسرت و آه

نه تامل ، نه اندیشه،  نه درنگ....

شک نکن

لیلایی 

و مجنونی حوالی دلت هست...

 

از : اکبر امیدی


 
 
متن ترانه لحظه...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 

 فقط چند لحظه کنارم بشین


یه رویای کوتاه تنها همین


ته آرزوهای من این شده


ته آرزوهای مارو ببین


فقط چند لحظه کنارم بشین


فقط چند لحظه به من گوش کن


هر احساسیو غیر من توجهان


واسه چند لحظه فراموش کن


برای همین چند لحظه یه عمر


همه سهم دنیامو از من بگیر


فقط این یک رویارو بامن بساز


همه آرزوهامو ازمن بگیر


نگاه کن فقط بانگاه کردنت


منو تو چه رویایی انداختی


به هرچی ندارم ازت راضیم


تواین زندگیو برام ساختی


به من فرصت هم زبونی بده


به من که یه عمره بهت باختم


واسه چند لحظه خرابش نکن


بتی رو که یک عمر ازت ساختم


فقط چند لحظه به من فکرکن


نگو لحظه چی رو عوض میکنه؟


همین چند لحظه برای یک عمر


همه زندگیمو عوض میکنه


برای همین چند لحظه یه عمر


همه سهم دنیامو از من بگیر


فقط این یک رویارو بامن بساز


همه آرزوهامو ازمن بگیر...


 
 
گاه...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
 

  

گاه باور آدمی به سکوتی تلخ فرو میریزد
گاه از آن چهره مردانه تلی بجا میماند از تردید و تزلزل
گاه ، نگاهی از پس نوشیدن لیوانی آب سرد... آدمی را به گذشته ای گرم میبرد...

گاه رسالت عشقی، به دوباره دیدن یک رویا، یک ستاره نه بهتر آنکه بگویم تک ستاره ای، پایان میگیرد
گاه از آن دست که میدهی از آن دست نمیگیری
گاه این دست اصلا نمک ندارد
گاهی شکستن حق است....

انتظار، چیز کشنده ای است
و کشنده تر از آن انتظاری بیهوده ست
گاه همه چیز به بی تفاوتی پایان میگیرد
گاه به خود میگویی کاش آرزویم برآورده نمیشد 
گاه به خود میگویی...ای احمق....

همه چیز روزی تمام میشود
و تو و من ، چه ناباورانه نمیفهمیم برای چه،  و چرا، چنین شد؟
گاه همه چیز با تعارفی الکی،  سلامی سرسری،  نگاهی مغرور  ، پایان میگیرد
اصلا چه خوب که کاخ آرزوهایت هر از گاهی فرو بریزد تا از پس آن حجابها،  حقیقت را ببینی ، که بفهمی به نهایت درک انسانیت ، برای آنکه بویی از عشق نبردی،همان بهتر که به سم کشنده روزمرگی، به آرامی جان سپردن، به مرگ تدریجی رویاهایت مردن،  بمیری....

کار خدا که بی حساب نمیشود 
همیشه جایی برای شکرگزاری باقیست
خوب شد ای آرزویم  که آرامم کردی 
حالا میتوان بعد ماه ها  آسوده آسود 
آری.... همیشه ...گاه ... فردایی ... آرزویی... روزی ... هست. 

از : اکبر امیدی


 
 
اندوه شرقی من ....
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
 

 آزار صدایی مکرر 

نوید عادتی سخت

سرد 

فسرده.... 

همچون خزنده ای 

بی مهره اما 

به دامان مامنی دیگر 

به بستری دیگر 

تا ناکجا آباد آرامش 

تا کجا می توان صدا را  فریفت ....؟  

سکوت 

جز به تبلور روح ! 

جز به پایانی معلق در ناکجای ذهن 

جز به تنهایی های خاص یک مرد 

ره به آدمی می پوید؟ 

تا کجا می توان صدا را فریفت ....؟  

نغمه کودکی می آید 

شادمان و غافل 

از رفته رهی 

سخت رهی

 به مسیری مست 

آبی ، بر صورت روح 

آبی آسمان  ذهن...  

بیدار نیستم 

هنوز زنگاری ،  روحم را می خورد 

به جان سکوت سوگند 

به جان سکوت فریاد...  

نومید نیستم

 خسته ام 

دلخوش کرده اندم

به تلقین شادی 

به لذتی در ماورا 

غایت  انسانی گنگ 

خسته ام 

سهم انسانیم از این تکرار مشوش 

از این تکرار عبوث  تن چیست ؟ .... 

صبح شد 

خروسخوان  شد 

از بیداری اما خبری نیست 

آفتاب از کدام سوی سلام می کند ؟ 

اندوه شرقی خوابش برده است...  

نشان بیداری را 

آبی بر صورت خورشید 

دستی بر رخ آسمان 

نشان بیداری را،،،، 

کس اگر سراغ دارد 

در را به کوبه ای خبردار کند

 اینجا زنگ ها 

حال آدمی را به هم می زنند .....  

اندوه شرقی من خوابش برده است 

وانسان،،،،،کیمیاتر از شرم 

اندوه شرقی من خوابش برده است 

بیداری کجایی؟ 

اکبر امیدی


 
 
به پاکی خوابها ...
نویسنده : اکبر امیدی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
 

تو زیبایی 

به پاکی خوابها

بسان مهر مادری

به نغمه ای آشنا....

تو زیبایی

به آستانی آشنا

به آن لطافت ملموس 

تو زیباترینی....

تو آشناترین واژه هایی

در هجای نامأنوس کابوسهای آوار

در این تکرار درد آور دوری

تو نزدیکترین تسکینی....

خرده مگیر از تلاقی چشمانم

در طرح زیبای نگاهت

خرده مگیر

آفتاب و باد معجزه میکنند نازنین....

به ایستادن

به تفکر

به تعمق 

در این ژرفای خواب آلود کلام

من معنای آشنایی را 

درسکوت سنگ و آیینه 

بارها دیده ام...

آشنای دور!!!

سر به دیدار دوباره ام نه

من هنوز مشتاقم....

 

اکبر امیدی


 
 
← صفحه بعد